شمارهٔ ۱۰۷۱
دولت اگر ز پهلوی خست هوس کنیاندیشهٔ شکار هما با مگس کنی
دل بسته هوایی، از آنرو ز بال و پرخود را به رنگ غنچهٔ گل در قفس کنی
آن لحظه راز داری عشقت مسلم استکز گرد خویش سرمه به کام جرس کنی
پرباد نخوت است دماغت چو گردباددل خوش عبث ز پیروی خار و خس کنی
جویا دگر کسی نبود جز تو در جهانخود را توانی از نفسی هیچ کس کنی