شمارهٔ ۱۰۷۰
کشید شور جنونم سوی بیابانیکه نه فلک بودش گرد طرف دامانی
ز من غزال هوس کرده صد بیابان رمدلم به سینه چو شیری است در نیستانی
شب وصال چه حاجت به باده پیماییبس است باده و نقلم لبی و دندانی
دلم ز یاد نگاهش به خویش می لرزدهزار خنجر مژگان و او، من و جانی