گنج

شمارهٔ ۱۰۵۴

ز زنجیری که عشق انداخت بر پای من ای قمریفتاد آخر ترا هم حلقه‌ای بر گردن ای قمری
مگر سرو مرا دیدی که از جوش تپیدن‌هازبال و پر ترا صد پاره شد پیراهن ای قمری
سراپا مد آهی می‌شود هر سرو این گلشنبه طرز من دمی گر سر کند نالیدن ای قمری
ترا لاف تجرد کی رسد با ما که بر گردنگریبانی هنوزت مانده از پیراهن ای قمری
ز یاد سرو خود جویا گلستان در بغل داردبود کنج قفس او را فضای گلشن ای قمری