شمارهٔ ۱۰۵۵
گشاید بر رخت درهای فیض از یمن هشیاریکلید قفل چشم بسته نبود غیر بیداری
دماغ ناتمام نیم جان می سازد ای ساقیحباب آسا مرا برپای دارد فیض سرشاری
اگر یکبار گلهای تماشا چیند از رویتکشد بلبل به گلشن از خیابان خط بیزاری
به مردم روشن است از موی مژگان تو این معنیکه از بیمار داری نیست افزون ضعف بیماری
فلک را با تو کاری نیست تا خاک رهی، جویا!نپیچیده است دست زور هرگز پنجهٔ زاری
ای که از سر تا به پا لبریز معنی چون خمیبر مدار از خویشتن دست طلب در خود گمی
گوهر معنی است پنهان در تو خود را کم مگیر!خویشتن را قطره می پنداری، اما قلزمی
یک نفس در دیده کی آرام می گیرد نگاههر قدر بگریزی از مردم، عزیز مردمی
پای تا سر در پی روزی، دهانی و شکمتا تو چون دست آس سرگردان مشت گندمی
کی بود کامل جنون را فکر پاییز و بهارنارسی، زان در رسیدنها به بند موسمی
دور چشم بد زتمکین تو کاندر بزم میاز شراب لعل گون کوه بدخشان چون خمی
کو صفاهان تا نهی جویا به سر تاج مرادتا به هندی همچو طاووس از پی زیب دمی