شمارهٔ ۱۰۳۳
نور عرفان در دل صافی ضمیران برده راهمطلع خورشید زیبد در بیاض صبحگاه
بس بود روزی که روها از گنه گردد سیاهبرگ عیش اهل ندامت را زبان عذرخواه
می نماید فیض جمعیت ضعیفان را قویکاروان مور زنجیر است چون افتد به راه
عیب نخوت بر نتابد طینت اهل کمالماه نو از ناتمامی کج نهد بر سر کلاه
آفتاب من چو برگیرد نقاب از فرط شوقهمچو شبنم می روم از خویش با بال نگاه
بحر رحمت می شود در سودن مژگان بهمقطرهٔ اشکی که بارد چشمت از بیم گناه
تا زخود بیرون نیایی کی به مقصد می رسیآنکه جویا رفته است از خود به خود برداشت راه