شمارهٔ ۱۰۳
نگه بر چهره نتوان کرد آن ترک شرابی رایکایک چون در آتش افکند کس مرغ آبی را
هلاک گردش چشمی که از هر جنبش مژگانعمارت می کند در کشور دلها خرابی را
فریب حسن هندی خورده ام دل مرده چون باشمکه هست آب بقا در شیر رنگ ماهتابی را
مرا جویا به بزم وصل او از جوش حیرانیلب تصویر آموزد فن حاضر جوابی را