شمارهٔ ۱۰۱۷
کو بهاران تا برآید از کمین ابر سیاهاین قلمرو را کشد زیر نگین ابر سیاه
تخم حسرت ریزد از هر اشک مژگان ترمگویی از دریای دل برخاست این ابر سیاه
مایه بر می دارد از خاک سرشک آلوده امسینه می مالد از آنرو بر زمین ابر سیاه
هر نفس می ریزد ز مژگان ترم سیل سرشکدارد آری گریه را در آستین ابر سیاه
لشکر دی را به زور تیربارانی شکستدر بهاران چون برآید از کمین ابر سیاه
کشتیش جویا قدر گردید با چشم ترمسایه وش افتاد آخر بر زمین ابر سیاه