شمارهٔ ۱۰۰۱
نیست آسان چارهٔ دیوانهٔ گیسوی اودر دهان مار باشد مهرهٔ بازوی او
چون گره از طرهٔ مشکین گشاید در چمن؟کز شمیم گل غبار آلود گردد موی او
آنکه بال سرعت رنگش ز ضعف تن شکستمی برد همچون حنا از دست رنگ روی او
حبذا زلفی که بیزد هر سحر موج نسیمدر حریم نکهت سنبل عبیر بوی او
نه همین آشفته زلف از پهلوی رخسار اوستنعل در آتش بود بر روی او ابروی او
چون نیابد دل ز فیض یاد رخسارش کمالمی کند آیینه را آدم مثال روی او
وقت آن کس خوش که شب ها کار جوهر می کندپیچ و تاب فکر در آیینهٔ زانوی او
از صفا آیینه شور موج جوهر را نشاندکرده ام هموار بر خود وضع ناهموار او