شمارهٔ ۷
در آرزوی هوس عمر خود تباه مکنجریده عمل خویشتن سیاه مکن
چهار سوی جهان منزل اقامت نیستببین و بگذر و بر وی قرارگاه مکن
کما تدین و تدان ای رفیق نیک بدانز بهر دونیی دون دین خود تباه مکن
به سیل مرگ چو عالم خراب خواهد گشتدر او عمارت ایوان و بارگاه مکن
جویی ز خرمن اخبال چون نمیماندبه خوشهای که دهی رنگ خود چو کاه مکن
نه مال دست تو گیرد نه جاه دارد پایعزیز من هوس مال و میل جاه مکن
چه پادشاه و چو درویش چون اجل برسدتو هیچ فرق ز درویش و پادشاه مکن
به گور با تو نیایند اهل خویش و تبعبرو غرور به بسیاری سپاه مکن
دلا مخالفت هر که هست باکی نیستولی مخالفت حضرت اله مکن
خدای هر چه کنی شاهد است و میبیندبه نیکی و به بدی خلق را گواه مکن
کسی که با تو همه عمر یاوری نکندتو خود مصابحت او به سال و ماه مکن
دل است جای محبت گواه دل دل بسبرو تو خواه بکن دوستی خواه مکن
ز سبزهزار جهان رخ به باغ رضوان آربهیمهوار قناعت به این گیاه مکن
به گاه موعظه دائم که گویدت ابلیستو نوجوانی و توبه چنین به گاه مکن
ز مکر و حیله شیطان بترس هان زنهاربدین فریب تنت را اسیر چاه مکن
هر آن چه نیک ندانی مگوی باکی نیستشروع در سخن از روی اشتباه مکن
کمال سر الهی به عقل نتوان یافتچو هست بحر عمیق اندر آن شناه مکن
مقام پیر طریقت اگر طمع داریبه ترک خدمت درویش خانقاه مکن
شراب تلخ بلا چون ز دست دوست بودز روی لطف و ارادت بنوش و آه مکن
خدا که سر دل بندگان خود داندبه چشم عجب و تکبر به کس نگاه مکن
پناه بر در او بر که خالق همه اوستبه هیچ باب در خلق را پناه مکن
(جنید) بر در فضلت نهاد رخ یا رببه ناامیدی از این حضرتش به راه مکن