گنج

شمارهٔ ۶

۲۳ بیت
ای دل ز خویش بگذر و کار خدا بکنصافی شو از کدورت و کار صفا بکن
اکنون که پیر گشتی و دیدی ره صوابشرمی بدار و طوبه ز کار خدا بکن
از بارگاه نفس برون شو به پای عقلوآن‌ گه به جان طواف در کبریا بکن
معلول شهوتی و تو را رنج امتلاستخواهی که تن‌درست شوی احتما بکن
خواهی که سرفراز شوی در قیام حشرامروز پشت خویش به طاعت دو تا بکن
مگذار کز تو هیچ ادا بازپس فتدآن‌ها که فوت گشت هم اکنون قضا بکن
ای دل تو را که گفت که بر ره‌گذار سیلدیوار امن درکش و باغ و سرا بکن
کور است منزل تو و تابوت و خانه‌اتتدبیر از برای چنین تنگنا بکن
ناچار جسم و جان تو از هم جدا شوددر باب این جدایی ترک جدا بکن
دنیا مشعبدی‌ست دغا باز و مهره‌زردرو عرصه برفشان و حذر زین دغا بکن
در چار سوی کون و مکان وحشت است خیزقطع امید کلی از این خسته جا بکن
در صومعه به بوی ریا معتکف مباشخوش باش ترک صومعه بوی ریا بکن
بهر ریای خلق بکردی بسی عملآخر خدای را شو و ترک ریا بکن
تا چند لاف مردی و زورآوری زنیبا نفس خویش در ره دین یک غزا بکن
ماری‌ست هفت‌سر که تو را یار و هم‌دم استمردانه باش و چاره این اژدها بکن
خواهی که در جهان نفسی مشک‌بو زنیخاشاک روبی ره خود چون صبا بکن
در راه حق یکی بده و هفت‌صد بگیرای ساده‌دل معاملتی با خدا بکن
پنداشت فلسفی که هنرمند و عاقل استای بی‌هنر متابعت انبیا بکن
خواهی که رستگار شوی بگذر از نجاتدرمان درد چوی(؟) و ترک شفا بکن
آن را که گوش جان به حقایق نهاده‌اندگو استماع این سخن دل‌ربا بکن
یا رب تو واقفی که یکایک به حال خویشدرمانده‌ایم حاجت هر یک روا بکن
این نفس خویش‌دشمن بیگانه‌خوی رابا ساکنان عالم قدس آشنا بکن
غافل مشو (جنید) که وقت اجابت استبردار دست عجز و به زاری دعا بکن