گنج

شمارهٔ ۸

۲۷ بیت
ملول گشت دلم زین سرای خیر ندیمکه رخت خویش کنم نقل با سرای قدیم
دگر مگوی که آن جا قرار خواهم ساختکه در سرای فنا هیچ‌ کس نگشت مقیم
در این سرای خرابم نمی‌نشیند دلکه دار محنت و رنج است و جای غصه و بیم
به دار ملک بقا می‌روم که ساحت آنمحل راحت و امن است و عیش و ناز و نعیم
متاع عاریتی را دگر نمی‌خواهمکه بار منت بیگانه محنتی‌ست عظیم
به تنگ‌دستی و خواری کجا شود قانعکسی که صاحب جاه است و مالک زر و سیم
چو انس نیست مرا با کسی در این منزلمصاحبی نتوان کرد با دلی به دو نیم
خرابه ایست جهان کآمد از اساس امیدبه هیچ روی نهانی روا نداشت حکیم
حرام بادم اقامت در این نشیمن حورمرا که خانه مهیاست در جوار حریم
چو دست می‌دهدم با فرشتگان پروازچرا به عشوه شوم پای‌بند دیو رجیم
دلم ز بوی وطن راحت آن چنان یابدکه باد روضه رضوان وزد بر اهل جحیم
روا بود که به شکرانه جان برافشانمهر آن صباح که آرد سلام دوست نسیم
چو جست برق حجازی به کام شام از نجدبه عزم کعبه مهاجر شوم چو ابراهیم
ندای طور سماع کلام نزدیک استکه نور وادی ایمن ز دور یافت کلیم
بسی نماند که در بحر عشق غوطه خورمشوم مجرد و دور افکنم ز خویش گلیم
به رفق بازدهم قرض و خوش بیاسایمکه می‌خورم غم بیهوده از برای غریم
کجاست خصم که می‌دادمش به نحت الزامبیا که مسئله کردم به طوع خود تسلیم
دمی که با غم عشقش نبوده‌ام هم‌دمکنون ز غصه آنم ندم شده‌ست ندیم
دل از وفا به کسی ده که در حیات و مماتکند به صورت و معنی وفای تو تقدیم
دل شکسته به دست آر کاندر این بازاردرست نیست تجارت مگر به قلب سلیم
دلا مصاحب دون‌همتان مشو زنهارهزار بار تو را بیش کرده‌ام تعلیم
ز آستین لئیمان بدار دست طمعامیدوار بنه سر بر آستان کریم
الهی از کرم و جود خویش بخش مراکه رحمت تو عظیم است و منت تو عظیم
به وقت عجز که می‌خوانمت به زاری و سوزتو از دعای منی واقف ای سمیع و علیم
امیدوار به لطف و کمال و عفو تو‌امکه جرم بنده ببخشای ای غفور رحیم
(جنید) اگر به مثل هم‌عنان ذوالنون استتنش خمیده چو دال است و دل‌شکسته چو جیم
مگر به پرتو روشن‌دلان کسی گرددکه یومش از نظر یک ستاره گشت اویم