گنج

شمارهٔ ۳ - درحوادث شام و مصیبت جگر گوشه امام علیهما السلام

۴۵ بیت
بود از مظهر حق دخترکی در اسراموکنان مویه کنان جامه دران نوحه سرا
قامت از بار یتیمی شده یکباره دو تاوزغم در بدری گرد بسر خار بپا
بر دل آشوبی و درخون جگری یار همهصبح چهرش زصفا شمع شب تارهمه
هرشب از هجر پدر تا بسحر ناله نمودروز تا شام بگلبرگ روان ژاله نمود
گاه از آه عیان شعله جواله نمودگهش ازغصه لب شق شده تبخاله نمود
غمگسارش بجز از زینب و سجاد نبودلیکن او جز به پدر مایل و معتاد نبود
هردم از مهر پدر روی بدیوار گریستدر و دیوار هم از آنمه خونبار گریست
ام کلثوم پی تسلیتش زارگریستزینب از دیدن این هر دو به یکبار گریست
دایم ازگریه اش اندر اسرا ولوله بودبدتر از این همه درگردن او سلسله بود
خفت یکشب بصد اندوه بویرانه شامخواب بربودش از آن بی سرو بن خانه شام
آسمان گفت زهی همت مردانه شامکامشب این دخترک آسوده بکاشانه شام
غافل از اینکه بدامان پدر درسخن استساعتی دیگر از او تازه عزای کهن است
دید در خواب که جا کرده در آغوش پدرگویدش ای تو قرار دل پرجوش پدر
چند نالی که نه ای هیچ فراموش پدرنیست خالی زتو یک لحظه بر و دوش پدر
اینقدر جامه ات از فرقت من چاک مزنآتش اندر دلم از دیده نمناک مزن
گفت ای کز غم هجر تو بزندان بودمهمه گر مرحله پیمای بیابان بودم
«آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم »«تا برفتی زبرم صورت بیجان بودم»
جگرم راز عطش خسته و نفتیده نگرگردنم راز رسن رنجه و سائیده نگر
صورتم نیلی ازسیلی اعداست هنوزاثر کعب نیم ظاهر از اعضاست هنوز
زین عباد بزنجیر غم افزاست هنوزام لیلی پی فرزند دلاراست هنوز
«همچو فرهاد بود کوهنکنی پیشه ما »«سنگ ما سینه ماناخن ما تیشه ما »
ولی از بخت فرو خفته فرا جست زخوابدید برخشت سر خویش نه بردامن باب
گفت کوآنکه زدود از دل و جانم تب و تابزچه ننموده درنگ وز چه فرموده شتاب
گرچه از مژه در اشک همی سفتم منلیک جز درد دل خو یش نمی گفتم من
بکجا رفت پدر از بر غمگین دل مناو که آگاه شد از حال من و منزل من
مگر آزرد و را صحبت ناقابل منیا که افسرده شد از تیرگی محفل من
این همه خواری ما بی گل رخسارش بوداوکه میرفت بما از چه سرو کارش بود
اهل بینی که بد از خواب نهفته غمشانباز آهوی حرم داد زرامش رمشان
تاره گردید از آن قصه کهن ماتمشانچرخ لرزنده شد از ناله زیر و بمشان
سبک از خواب گران جست و سرشوم یزیدگفت باز این اسرارا چه ستم گشته مزید
خادمی داد جوابش که یتیمی زحسیندیده در خواب پدر وز گهر آموده دو عین
گفت برخیز بطشت زر وسرپوش لجینسر سردار سرانرا بنهش بین یدین
مگرش کشته ندانسته نموید چندینمن بخوابم خوش و او باب نجوید چندین
خادم اینسان چو نهادش سر و سرپوش به پیشگفت کی خواست غذا آنکه ندارد سر خویش
زینبش گفت که ای راحت مجموع و پریشنی غذا بلکه تراهست دوای دل ریش
او چو سرپوش نمود از زبر طشت بلندسر پرخون پدر دید و بیفتاد نژند
گفت آوخ که امیدم همه ره یافت به بیمای پدر خود که بدین کودکیم کرده یتیم
این چه حالیست که یکباره دلم گشت دونیمبچه روبر سر دور است دگر عرش عظیم
کاشکی پیشتر از دیدن تو کور شدمکاشکی زنده زاحوال تو درگور شدم
که بریده است بشمشیر رگ گردن توکه جدا کرده منور سرتو از تن تو
که بخون کرده تر آن خط به از سوسن توکه زده چوب بلبهای ز در مخزن تو
که بخاکستر از آئینه تو زنگ زدهکه به پیشانی نورانی تو سنگ زده
بود سرگرم سرشاه که شد سرد تنشجان زانبوهی غم کرد فرار از بدنش
نعره آل علی شد چو بلند از حزنشرفت اشارت زیزند از پی غسل وکفنش
چشم تاج الشعرا در غم او جیحون شدزان غریبی که بلاغسل وکفن مدفون شد