شمارهٔ ۲ - ورود سر مبارک آنحضرت بر دیر راهب
در ره شام یکی روز بهنگام غروبره بدیری شد شان آل علی زاهل ذنوب
راهبی بود درآن دیر مبرا زعیوببلکه از پاک دلی آگه از اسرارغیوب
های و هوی سپهش رهبر بربام آمدبام تصحیف پذیرفت و ورا نام آمد
دید یک سوی سپاهی همه خون خوار ولئیمگوی بر بوده به تلبیس زشیطان رجیم
وز دگر سواسرائی همه چون دریتیمبسته و خسته و پژمرده و مجروح و سقیم
گفت شد روز سپیدم همه چون شام سیاهای چه فتنه است که زد بر در دیرم خرگاه
ناگه افتاد نگاهش بسنان و سرچندنه سر چند که از حسن مه انور چند
نه مه چند که از نور خور خاور چندنه خور چند که از طلعت حق مظهر چند
ناگه آمد سری از جرگ سرانش بنظرکه فروتر زخدا بود و فراتر زبشر
ظاهر از ناصیه اش حشمت شاهی نگریستمختفی در رخش آثار آلهی نگریست
بل به غیبش حشمی لایتناهی نگریستقدسیان را زجلالش بگواهی نگریست
نور برعرش روان از لب خون بسته اوحق درخشنده زپیشانی بشکسته او
روی برسوی عمرکرد که ای پشت سپاهاین سرکیست که رخشد زبرنیزه چو ماه
مانده مشتی زرم از مال پدر طاب ثراهزر ببر سربده انکار مکن عذر مخواه
مگر از پرتو این سرشب خود روز کنمچاره ساز بدفع غم جان سوز کنم
عمرش از پی زر دل بنوازید بسرزآنکه این سر نبرید او زبدن جز پی زر
راهب آن سر بگرفت و به فلک سود افسردیر را از رخ اوکرد پر از شمس و قمر
گرد و خون شست زخط و رخش ازمشک وگلابساخت ابروی ورا بهر عبادت محراب
هاتفی ناگهش ازغیب ثنا خوان گردیدکای دل افسرده همه مشکلت آسان گردید
وجه یزدان چوز احسان بتو مهمان گردیددیر تو کعبه شد وکفر تو ایمان گردید
هان که با گیسوی او یاد چلیپا نکنینزد لعلش سخن از روح مسیحا نکنی
گفت یا رب بحق عیسی و جاه و فر اوهم به تهمت زده مریم که بود مادر او
که سخن گوید از این سر لب جان پرور اوتا بدانم که چه آورده جهان برسر او
لب گشود آن سرو فرمود بآهنگ عجیبکه چه خواهی زمن کشته مظلوم و غریب
گفت دانم که غریبی تو و مظلوم و قتیللیک ماه فلک کیستی ای شاه جلیل
گفت از نسل محمد گل بستان خلیلپدرم حیدر وعم جعفر و عباس و عقیل
مادرم فاطمه کو زهره زهرا باشدخود حسینم که سرم برنی اعدا باشد
چونکه راهب زوی این گفته جانسوز شنیدزد بسر رفت زدست اشک فشان جامه درید
هی برخساره او چهره زحسرت مالیدگفت ای کزتو شبم را سحر بخت دمید
برندارم بعبث روی ز رویت بخداتا نگوئی که شفاعت کنمت روز جزا
سربدو گفت که ای مهر و وفا رافع تودین جدم بگزین تا که شوم شافع تو
گفت راهب که بقربان تو وصانع تورستم از بدعت تثلیث و شدم تابع تو
زآنچه کردم همه عمر پشیمان گشتمباش آگاه که از صدق مسلمان گشتم
صبحگاهان که عمر سربگرفت ازکف ویگفت با ناله که ای فرقه دلداده بغی
دیگر این تافته سر را مفرازید به نیکه بسی منزلتش هست برداور حی
نشنیدند و پس از وی زبرنی کردندتوسن شادی جیحون زمحن پی بردند