گنج

شمارهٔ ۱ - در عزیمت خامس آل عبا (ع)

۳۶ بیت
شاه لاهوت گذر خسرو ناسوت گذارگشت چون بیکس و شد بر زبر اسب سوار
دخت و اخت وزن و فرزند و کنیزان نزارازحرم زد بدو چارش صف هشتاد و چهار
همه بر دوره او اشک فشان جمع شدندبال و پر ریخته پروانه آن شمع شدند
در یمینش بگلو بوسه زنان خواهر اودر یسارش بسم اسب رخ دختر او
در جنوبش بفغان عصمت جان پرور اودر شمالش به جزع عترت بی یاور او
آن یکی گفت مرا برکه سپاری آخرو آن دگر گفت که خود رای چه داری آخر
شه بصد جهد برون زد علم از عالم جسملیکن افتاد دل از عالم روحش بطلسم
دید زارواح رسل تا بملایک همه قسمهردمش از پی نصرت همه خوانند باسم
گفت لاحول ولا قوه الا باللهکه چو از جسم جهم روح مرا بندد راه
ملک آب بگفت امرکن ای جان دوکونتا من این فرقه کنم غرقه چو قوم فرعون
یا بنوش آب الا آب خضر را تو زعونبلکه درآب خضر بی تو نه رنگ است و نه لون
گفت با خالق آب این همه از آب منازایملک خویش مکش پیش مران بیش متاز
ملک آتش گفت ایکه تو آن مظهر بیمکه خورد آب زجوی سخطت نار جحیم
رخصتی تا که زنم شعله برین جیش لئیمکه مرا بردن فرمان تو فخریست عظیم
گفت هان ای ملک نار عبث تند مشویا به تسلیم بمان یا که بتعظیم برو
ملک باد بگفت اذن ده ای لجه جودتا بر انداز مشان نام زاقلیم وجود
خود شوند ارهمه چون طایفه عاد و ثموداز دمی بر گسلانم من از آنجمله عقود
گفت مفریب مرا ای ملک از ملک سپنجقصه از عاد مکن داد مزن باد مسنج
ملک خاک که در مغز بسی بودش شورگفت ای صد چو سلیمان بحضور تو چو مور
عجز من بین و اجازت ده و برتاب ستورتا چو قارون همه را زنده نمایم درگور
گفت نه باد ز سرای ملک خیره سرایآتش انگیز مشو خاک مخور اب مسای
چون ملکهای عناصر باسف بازشدندعرشیا جمله سوی فرش بپرواز شدند
نی زحق یاوریش را همه ممتازشدندجان بکف برزده صف همدم و همراز شدند
تا بکوبند بلاد همه چون امت لوطیا نمایند نگین آنچه زمهر است شروط
خواست تا بر رخشان صیحه زند جبرائیلجست تا ازکفشات رزق ستد میکائیل
رفت تا بر سرشان صور دمد اسرافیلتاخت تا از تنشان روح برد عزرائیل
شاه از عشق به حق باز نپرداخت بکسکه بدی یاری او عاطفت باری و بس
شد بمیدان و محاسن بکف دست نهادگفت ای قوم اگرم باز ندانید نژاد
منم آنکس که نبی بوسه بلبهایم داداین سخن را همه بشنیده و دارید بیاد
هست آیا زشما کس که کند یاری منیا نخواهد ز پس عزت من خواری من
عوض یاری او سنگ زدندش بجبینخون پیشانی او رفت بگردون ز زمین
هرکماندار زدش تیر به پیکر زکمینهر ستمکار زدش نیزه به پهلو ازکین
ناگهان خصم زدش تیغ بدانسان برفرقکه شد از ضربه وی برنس او در خون غرق
آمد از زخم فزون از بر اسب بزیرجسمش از نیزه چو در بیشه نهان گردد شیر
بیمناکان پی خون ریختنش گشته دلیربرق شمشیر همی تافت ببرق شمشیر
سرش از تن ببریدند و بلرزید فلکجان جیحون زغمش عیش ربا شد زملک