گنج

شمارهٔ ۴ - در شهادت ولی داور علی اکبر علیه السلام

۵۴ بیت
چوشد در روز عاشورای پر شورجهان ازگردکین چون شام دیجور
علی اکبر آن پیرانه عشقکزو تکمیل شد سرمایه عشق
مهین شهزاده کز حسن رویشبجان خورشید و مه خفاش کویش
زلعلش گوشه گیری آب حیوانزچهرش خوشه چینی باغ رضوان
فروغ طور از رویش درخشیید بیضا بدستش جزیه بخشی
زقامت در قبا بالنده سرویچه سروی کانبیا (؟) مفتون تذروی
صباح عیدش از رخ غم نهادیشب قدرش زگیسو خانه زادی
چو دید از کید چرخ وکین دشمنپدر رامانده یکتا همچو ذوالمن
زبی آبی شده از جسم تابشزتاب غم روان از چشم آبش
بقتلش نیز خیلی دیوزادهکمر بربسته و بازو گشاده
چنان آن غیرت الله مشتعل شدکه برق از اشتعال خود خجل شد
بعزم رزم تا نزد پدر رفتپدر را هوش از و از بدر رفت
زمین بوسید وگفت ایجان امکانوجودت واجب ایوان امکان
قضا خالیگر خدام بزمتقدر سیلی خور ابطال رزمت
تن من بر روان زاندوه تنگ استدلمرا آرزوی اذن جنگ است
مرا فانی کن اندر خویش با لذاتکه التوحید اسقاط الاضافات
ترا تاکی غریب وزار بینمبچشمت روز روشن تار بینم
چو شاهین این چنین سرگرم کین دیدبدور چشمش ازغم اشک غلطید
بناچار آنگهش اذن جدل دادوزین برد او بحق عزوجل داد
که ای دانای هر رازی کماهیبر این قوم از تو میخواهم گواهی
روان کردم کسی براین معسکرکه بد اشبه زخلقت بر پیمبر
چو ما را شوق دیدار نبی بودزدیدارش دل فرسوده آسود
ولی اکبر بد انسان شور کین داشتکه نه جا بر فلک نه بر زمین داشت
فرو پوشیده خفتانی بقامتکه بر پا شد ار آن قامت قیامت
حمایل کرد تیغی بریسارشکه بد مریخ کمتر جان نثارش
بخواند اسب عقاب برنشستشعقاب چرخ شد سرعت پرستش
زحل میخواست تا گیرد رکابشولی دل باخت از بیم عتابش
سپهرش رفت کآید غاشیه کشولی از صولتش افتاد در غش
بدین شایستگی شد تا بهیجاو ازو هیجا بگردون جست ملجا
چوشد مردانه نزد آن عجایزندا در داد برهل من مبارز
توگفتی کاندر آن پیکارکس نیستوگر هست اندر از بیمش نفس نیست
برآن خورشید عارض مات گشتندپراکنده تر از ذرات گشتند
چو دید آن شاهزاده نی هماوردبرون آورد تیغ و جست ناورد
زبس افکند از آن اشرار کشتهعیان شد هر طرف از کشته پشته
اگر چه زویلان را تاب و تب بودولی افسوس کافزون تشنه لب بود
عنان پیچید سوز تشنه کامیشبسوی خضر جان باب گرامیش
بگفت ای صد محیطت در هر انگشتعلی اکبرت را تشنگی کشت
مرا سنگینی آهن برافروختدلم از تف خورشید و عطش سوخت
شهش گفت ای پدر قربان جانتبنه اندر دهان من زبانت
بخاتم نیز دادش قوت وقوتکه الفت بد عقیقش را بیاقوت
دوباره عزم پرخاش عدو کردرجز خوان از حقایق گفتگو کرد
بهر سو کز حسامش آتش انگیختسر از تن بد که چون برگ خزان ریخت
گرفتندش سپه اندر میانهتنش شد تیر اعدا را نشانه
بناگه منقذبن مره دونعمودش کوفت برفرق همایون
زبی تابی بیال اسب آویختفلک بین اسب او در خصم بگریخت
بقلب دشمن بد قلب بردشبدست جم فکن دیوان سپردش
زدندش آنقدر با تیغ و ناوککه شد صد پاره آن اندام نازک
چو کار از حد وسیل ازسد برون شدپدر را خواند و از اسبش نگون شد
شهنشه اشک ریزان تاخت سویشباشک از روی و مو شد گرد شویش
بگفت ای از رخ قد خلد و طوبیپس از تو خاک غم برفرق دنیا
بقتلت دست شستند از خداوندخدا پیوند شان برد ز پیوند
تنی زاهل خبر گوید که یک زندوید از خیمه گه بیرون بشیون
ولی من را نشاید داد فتویکه زینب بود آن یا ام لیلی
شها جیحون که شد با تو درونشبهر حال از محن آور برونش