شمارهٔ ۸
ای شهنشاهی که از یمن ثنای ذات تودرسخاو درسخن زامثال و اقران برترم
از طفیل مدح خسرو وکش بقای خضر بادبا صمیری صاف تر زآئینه اسکندرم
بیست سالست اینکه درصد دفترت گفتم مدیحلیکن ازگنجو رشه نی نام دریک دفترم
یا ملک را سیم وز ریش از کفاف ملک نیستیا که من نزد ملک بیقدر چون سیم و زرم
نی ملک با کان وگوهر دشمنی دارد بطبعزان مرا راند همی کز طبع کان گوهرم
لیک اگر یکقطره درجیحون چکد ازجود شاهبنگری کز در بیضا رشک بحر اخضرم
ثلث نواب ار بدین مداح بوابت رسدربع مسکون تنگ گردد ازشرف برپیکرم
حالی ای سلطان جم اورنگ فرما همتیتاکه باج از تاج کی گیرد شکوه افسرم
تا به کی پیچم ز غم کآخر چرا در هر دیارمردم از شه میخورند و بنده از خود میخورم