شمارهٔ ۲
شرف دهد چو نگارین من دبستان راکشد ز رشک دبستان هزار بستان را
ببین به طره و لعلش اگر ندیدستیبه دست اهرمنی خاتم سلیمان را
به جز تعلق رنگین رخش به مشکین زلفچنین علاقه کم افتد به کفر ایمان را
مرا تصور چهرش کجا دهد تسکینکه تشنگی نبرد وصف آب عطشان را
گشاده دست تطاول به روی او تا زلفز رهزنی به قفا بسته دست شیطان را
مرا که بیدل و دینم ز زلف او چه هراسکه نیست وحشت خاطر ز دزد عریان را
به دامن شب زلفش نمیرسد چون دستسزد چو صبح اگر بر درم گریبان را
مگر به گندم از آن خال جلوه دید آدمکه خود به نیمجو انگاشت باغِ رضوان را
مرا که در رمضان هم ز چشم او مستی استچرا به بدرقه پویم به باده شعبان را
همی چو زلف تو افتادگی کند جیحونگدا نگر که پی همسریست سلطان را