شمارهٔ ۱
بس که دیدم همه سو آن بت هرجائی راهیچ نشتاختهام معنی تنهایی را
نیست مغزم دمی از نکهت زلفش خالیتا چه سرّ است نهان این سر سودائی را
زاهدا دور شو از بادهپرستان که بالطبعتاب خشکی نبود مردم دریائی را
تا که مشغول صفاتی، نبری راه به ذاتبگذر از عالم نی گر طلبی نائی را
در مژه تا چه فسون باشدش آن خسرو حسنتا به اکنون که نکو کرده صف آرائی را
سیم اشک و زر چهرم بود ار هیچم نیستعشق تو داده به من فقر و توانائی را
زیر این طاق مقرنس نسزد منزل دلخانه سخت است مکان مردم صحرائی را
کور باید نظر از هر چه به جز طلعت دوستگرچو جیحون طلبی لذت بینایی را
نیکنامی است چو مطبوع به دوران امیرمپسند از دل ما این همه رسوائی را
خان دریا دل صافی گهر راد، حسینکه فلک ختم بدو ساخته مولائی را