گنج

شمارهٔ ۹۹ - وله

۱۸ بیت
ظل شه را چو زری سوی صفاهان شد رایچرخ گردید زمین سای و زمین چرخ آسای
زیر خرگاه وی از بخت هزاران بختیگرد اردوی وی ازچرخ دوصد پرده سرای
چهر خورشید همی تافت زآئینه پیلبانگ ناهید همی خاست زآهنگ درای
هرکجا کرد مکان شد چو ارم محنت کاههر کجا گشت مکین شد چو حرم مجد افزای
ای بسا پهنه که شد صارم او پیل افکنای بسا بیشه که شد نیزه او شیر ربای
ری بنالید که مشتاق توام زود مپویجی ببالید که مفتون توام دیر مپای
او همی رفت و همی بخت دویدش درپیاو همی راند و همی چرخ فتادش برپای
بخت گفتا که غریبم مگذار و مگذرچرخ گفتا که به خلیم بگمار و بگرای
شه بدلداری بخت و بطرف گیری چرخهر دو را گشت بظل علمش راهنمای
سرکشانش بپذیرائی و از بیم و امیدگاه از راه گریزان وگهی ره پیمای
این بدان گفت که ازسطوت او ترس و مروآن بدین گفت که بر رافت او بین و بیای
این دژم حال که خود را که برد نزد نهنگاف اگر حمله اش ازخشم شود کام گشای
آن فرحناک که سودیست اگر زین دریاستوه اگر موجه اش از مهر شود گوهر زای
شاه نیز از قبل فطرت خود در این فکرکه چسان از دل هر قوم شود غم فرسای
گه بتدبیر که افزوده کند گنج غنیگه بتمهید که بزدوده کند رنج گدای
همتش را سرآبادی در ملک ملکغیرتش را دل آزادی برخلق خدای
شب و روزی دو بدینگونه یکران انگیختشد صفاهان را چون پیش نزاهت بخشای
برسر تخت چو خورشید فرا رفت بر اومن چو برجیس بدین چامه شدم مدح سرای