گنج

شمارهٔ ۹۷ - وله

۳۹ بیت
به یکی چشم زدن چشم توام برد ز راهچشم بد دور ز چشمان تو ماشاالله
چشم تو راهزن است و ذقنت چاه‌فکنآری افتد به چه آن کس که برون رفت ز راه
لیک اگر زلف تو شد دزد زهی بردن دزدور زنخدان تو شد چاه خوشا ماندن چاه
بر رخت زلف چو شامی که به صد بیم و امیدبرده ز آن صبح بناگوش به خورشید پناه
نی همانا به رخت زلف بلال حبشی استکه بدان نامه سپیدی بودش روی سیاه
مه اگر جلوه‌گر و ابر اگر برق‌زن استپس چرا چهره و جعدت به خلافند گواه
چهر رنگین تو ماه است و زند برق چو ابرجعد مشکین تو ابر است و کند جلوه چو ماه
موی تو مشک و رخت آتش و این طرفه که داشتمشک را آتش تو نغز و تر و تازه نگاه
نی بوَد مشک تو جادوگری استاد چنانکآتش او را نتواند که همی کرد نگاه
خال بر طَرْفِ خطِ سبز تو وآن گونهٔ سرخهمچو خضری‌ست که افراخت در آتش خرگاه
نی خضر پیش لبت زآب بقا دست بشستو اندر آتش شد و از مقدم او رست گیاه
بس که موی تو بوَد نرم و دلاویز و لطیفگر بخندی کله از تارکت افتد ناگاه
من غلامم کله افتادن ناگاه تراکه بر آن موی دلاویز دریغ است کلاه
برگشا بند قبا باز کن آن طوق کمرکه اگر حسن تو پنج است رسد بر پنجاه
آن میان چند بود خستهٔ از بار کمروان بدن چند بود بستهٔ در بند قباه
شاه خوبان تویی اکنون به حقیقت که بودهم لبت دوست‌فزا هم مژه‌ات دشمن‌کاه
نی که این کاستن دشمن و افزودن دوستمژه و لعل تو آموخته از آصف شاه
میرزا سیدکاظم فلک جود وکیلکه بود مجدت و عزش ز پدر طاب ثراه
نه همین کار بزرگی به نیاکان برساندبلکه بگذشت و رسید آنچه ورا بد دلخواه
بس پسرها که تبه کردند اجعلال پدرزو فزون‌تر شد با آنکه نگردید تباه
قدر را زو شعف و نی شعف او را از قدرچاه را زو شرف و نی شرف او را از جاه
ملک تا با دل او سنگ به قندیل خصیمکلک تا در کف او زنگ به شمشیر سپاه
قطره‌ای گر چکد از ابر گهرپاش کفشچرخ از آن پهنه نیارست گذشتن به شناه
آسمان نیست ولیکن به خطر نزد ملکآسمانی‌ست که یک رو بودش پشت دوتاه
الحق امروز سزاوار ثنا خامهٔ اوستکه به آوازه بلندست و به قامت کوتاه
قامت کوته گویند فتن‌زاست ولیکمشنو این را که در آن خاصه صلاح است و رفاه
ای که از خامه و از چامه و از نامهٔ توستزیب دیهیم و طراز کمر و رونق گاه
لفظ در کلک تو بنهفته چو یونس در حوتمعنی از محبره آورده چو یوسف از چاه
اندر آن ملک که اعلام شکوه تو فراختبرتر از کوه دگر ملک بود حشمت کاه
دلت از صبح ازل بوده مگر مظهر غیبکه ز نیک و بد تا شام ابد شد آگاه
ندهد خرج کف راد تو تمهید سپهرکه تن شیر نتانست کشیدن روباه
عقل را بخت تو شد قاعده هر پیشه بلیبازوی پیر ببایست به دست بُرناه
صاحبا صدرا تاج‌الشعرا دور از توستهمچو شیطان که جدا مانده ز درگاه اله
ماتم از هجر تو آن گونه که می‌نشناسمپیل از اسب و وزیر از رخ و بیدق از شاه
دل حضور تو خرد جانب تو جان پی توستمنم و این تن وامانده در واشوقاه
یا به یک جذبهٔ دیگر تنم از دست ببریا دل و جان و خرد باز فرست از درگاه
روح چون نیست کسی را چه تمتع از تنتن چو پامال کرب شد چه ثمر از دیباه
تا که رخسار و خط یار بود در انظاراین یکی همچو ثواب آن دگری همچو گناه
باد در جام نکوخواه تو سیال آتشباد در کام بداندیش تو خشکیده میاه