گنج

شمارهٔ ۹۲ - وله

۳۶ بیت
ای لعل روان‌بخش تو از آب بقا بهآن آب بقا نیز به کام دل ما به
زلفین تو چون پرّ غُراب است ولیکناین پرّ غُرابی‌ست که از فرّ هما به
از خوی توام بیم و به روی توام امّیدآری دل عاشق همه در خوف و رجا به
مویت مکن این گونه گره بر زبر سرکاین رهزن دل‌ها بُوَد و باز رها به
ما را چو به گیسوی تو کوتاه بُوَد دستپس گیسوی چون دام تو مادام رسا به
مشتم همه پُر سیم شد از ساق تو آریآن پای به دست اولی این دست به پا به
رویت به صفا ماند و خالت به حَجَر لیکخالت ز حجر خوش‌تر و رویت ز صفا به
با زر طلبم وصل تو نی زور که گفتندخویشی به خوشی اَنسَب و سودا به رضا به
تا چند به یک بوسه تراود ز تو صد بخلترکی چو تو ای سیم‌بَر از اهل سخا به
رخسار تو بر صُنع خدا پاک دلیلی‌ستدر عهد تو چشم همه بر صنع خدا به
هم ساقی ایوانی و هم ساقهٔ میدانمعشوق چو تو کام‌دهِ کام‌روا به
در بردنِ دل زلف شبه‌گون تو یکتاستهرچند که بر ماه عذار تو دو تا به
چشمان تو بیمار و لبان تو شفابخشوین طرفه که بیماری‌اش از عین شفا به
خطّ تو گیاهی است که بر ماه دمیده‌ستلیکن به دل انگیختن از مهر گیا به
از لب همه تا ناف ترا بوسه توان زدلیکن سخن اینجاست که هر چیز به جا به
یاد آیدت آن شب که به مهتاب ز مستیگفتی رخ من پیش تو یا ماه سما به؟
گفتم که برِ عارض تو ماه سما چیستبل چهر تو از مهر بدان فرّ و بها به
گفتی که شبی خوش‌تر از امشب نَبُوَد هیچگفتم که شب زلف تو کز مشک ختا به
گفتی به شهاب است ز نوک مژه‌ام رمگفتم رمش از تیر امیر است و حیا به
کَهف‌الاُمَنا موتَمِن‌ُالمُلک که از وینادیده قَدَر برتر و نشنیده قضا به
در گوش وی از بس که دلیر است به هیجااز نای طرب دبدبهٔ کوس وغا به
بی اسب همی تاخته در کین به سر خصمپایش به زمین اَسلَم و دستش به هوا به
ناورد بدو ساخته گردد نه به لشکرکابروش ز تیغ اَشهَر و قدّش ز لوا به
با حَزم وی از نیزه بُوَد خامه نکوترچون در بر موسی که ز شمشیر عصا به
با خیلِ اُمَم عقده‌گشایی‌ست ورا کارهان دادگر خیل امم عقده‌گشا به
از خاطر او بندگیِ کس نشود محوهان مالک اقلیم خداوند وفا به
ای تازه بهار چمن جان که جهان رالطف و غضبت از اثر صیف و شتا به
خنگ تو صبا‌سِیر و شکوهِ تو جم‌آثارهان مسندِ جم بر زبرِ بادِ صبا به
حاجات برآری به یک ایمان ز ابروابرو اگر این است ز محراب دعا به
هر خون که به رگ ریخته در راه تو اولیهر سر که به تن گشته به راه تو فدا به
گر جرم سها در کنف رای تو پویداز قرصهٔ خورشید شود جرم سها به
میرا ز در شاه مرا مهر تو زد راهچون مهر تو شد راهزن از راهنما به
دیدم امنا را و رسیدم وزرا راامروز مهین شخص تو از بهر ثنا به
تاج‌الامرایی تو و تاج‌الشعرا منتاج‌الشعرا در برِ تاج‌الامرا به
تا آنکه به امضای دلِ ساده‌پرستانمعشوق سهی‌قامت و خورشید‌لقا به
تشریف شه و عید همایون به تو فرخوز این دو روان و تنت از عز و علا به