گنج

شمارهٔ ۸۰ - وله

۳۶ بیت
چو شاه زنگ راند ابلق ز مکمنزِ ری آمد بت رومی رخ من
ز بیخوابی نگاهش ناتوان دزدز بی آبی رخش پژمرده گلشن
همش چشم رُنود ری به دنبالهمش خون رؤس قم به گردن
ز کاکل یک ختایش مشک در خودز پیکر یک بهارش گل به دامن
مسلسل گیسوان زنجیر کسریمُوَسَّم ابروان شمشیر قارَن
هزارش جان زلب در آب و آتشهزارش دل به گیسو دست و دامن
زنخدانش به مشکین مو محاذیچو سیمین گو به چوگان تهمتن
تو گفتی بر ذقن زآشفته زلفشمنیژه داشت پاس چاه بیژن
خرد محو از دهانش گشت چون دیدعدم را زان لبان شکلی معین
دل عشاق سرگردان به گیسوشچو لرزان شیشه در پیچان فلاخن
ورودش سخت شادم ساخت آریچه خواهد کور جز دو چشم روشن
ز جا جستم ندانسته سر از پایکه بسم‌الله بنه پا برسر من
چو بدری کآید از افلاک بر خاکفرود آمد وی از بالای توسن
همانا بد بر اسبش شعله طورکه بزمم گشت همچون واد ایمن
خرامان آمد و بنشست بر کاخوز آئینش زجان برخاست شیون
خود از پایش کشیدم موزه از شوقدو دستم شد به هستی پشت پا زن
چو خود از سر گرفت و گستوان کندمجرد فتنه‌ای شد خانمان کن
چو آن فرسوده مه لختی برآسودتمنا کرد رطل و رود و ارغن
به پاسخ گفتم ای محمود خویتحرم رامشگه و قدسی برهمن
دیار یزد و گفتار از می و رودسرای توره و انگور آون
ندانی چون رود بر من شب و روزدرین کشور ز مشتی گول و کودن
به فرقم سنگ غم تاج معرقبه دوشم بار محنت خز ادکن
درین بیغوله با غولان انسیمرا از صبح تا شام است مسکن
بگفتا پس تو چونی زنده، گفتمبه لطف آصف ذوالطول والمن
وزیری مطلع‌الانوار ایقانصفی‌الاعتقاد و صائب‌الظن
به خوان فضل او خورشید قرصهبه دیگ بذل او گردون نهنبن
به کار دولت و ملت مدامشمشمر دست باسط تا به آرن
زهی آصف که بگریزد به فرسنگزجم آسا نگینت آهِریمن
چنین خواندم که اسکندر نبشته استبه حکمت نامه‌اش از رای متقن
کز احسان دشمنان را ساختم دوستاحبا را نکردم نیز دشمن
تو نیز ای هستی‌ات پاینده چون خضرفزونی گرچه ز اسکندر به هر فن
نمائی خصم را زالطاف بندهدهی احباب را زآفات مامن
چمد در ظل تو ضیغم به آجامپرد با عون تو باز از نشیمن
نخواهی بس کند دستی درازینشاید برد نزدت نام بهمن
شود زن در پناهت، بیش از مردبود مرد از هراست کمتر از زن
مزین تا بود خلد از نزاهتز تو ایوان و جاه و فر مزین