گنج

شمارهٔ ۷۹ - وله

۲۶ بیت
لک السعاده ای کم‌وفای پُر افسونچه ریزی این همه از تیغ ابروانت خون
تو خاص بوسی و با کوس از چه‌ای دمسازتو اهل بزمی و بر رزم از چه‌ای مفتون
سنان بس است برا مژِّگانِ خون‌آشامزره بس است ترا زلفکان غالیه‌گون
تو پشت ملت ما بشکنی نه دولت شاهتو بر درون خلایق مظفری نه برون
کمان چه جویی با آن هلال‌وار ابروسپر چه خواهی با آن جمال روزافزون
تو قد فراز که شمشاد را کشی از رشکتو رخ فروز که خورشید را کنی مغبون
به صید خلق چه‌ای با شرور پیرامنبرای ملک چه‌ای بر نبرد پیرامون
تو جان‌ستانی لیکن به طلعت زیباتو ملک‌گیری اما به قامت موزون
ز تو حمایت عشاق بهترین امورز تو سقایت رندان نکوترین فنون
خصوص کاکنون کانون مه است رندان راسزد به قول عرب کن وکیسه وکانون
به زیر بال حواصل نهفته آمد بازفضای باغ که بُد همچو پرّ بوقلمون
بدان مثابه هوا سرد گشته کاندر خمبه قلب منجمد آید خیال افلاطون
نسیم فرش ستبرق فکنده بر صحراسحاب کلّهٔ ابلق کشیده بر گردون
کنون چه باید رود و نبید و یار و ندیمکه وقت بادهٔ رندانه خوردن است کنون
نه گوش محترز است از معر بدان چمننه دل به وسوسه است از اراذل هامون
شراب و شاهد و کنج سرا چه بهتر ازینخرد ز محتسب ایمن روان ز شحنه مصون
به منقل آذر افروز تا که طعنه زندهزار مرتبه بر شنبلید و آذریون
به جای لاله بچین ارغوان ز عارض دوستبه جای بلبل بشنو ترانه از ارغون
گهی که از اثر می روانت آسایدز مدح آصف بفشان لئالی مکنون
حسینقلی خان رکن السعود سعدالملککه فال اوست چو القاب فرخش میمون
لطیفه‌ای‌ست ز اخلاق او ریاض العدنشراره‌ای‌ست ز ابغاض او عذاب الهون
زهی وزیر کز انصاف پاک گوهر توستز صحن غبرا تا سقف آسمان مشحون
عزیز مصر جهانی ولی به خطهٔ یزدز امر شه به حکومت چو یوسفی مسجون
تو گنجی و ملک ار گفت رو به یزد مرنجکه خود همیشه به ویرانه‌ها بود مخزون
جلالت تو در افلاک محبس و یوسفبزرگی تو در آفاق ماهی و ذوالنون
همیشه تا نرسد دون به رتبهٔ والابود محب تو والا و بدسگالت دون