گنج

شمارهٔ ۷۸ - وله

۵۳ بیت
کیست آن خسرو شیرین سخن و شور افکنکه بمو غارت مرد است و برو فتنه زن
دل صد شام سر زلف ورا در دنبالخون صد صبح بناگوش ورا برگردن
طره و رخ بودش برق زن اندر برقعسینه و تن بودش جلوه گر از پیراهن
ای همه سلسله ام برخی آن طره و رخوی همه طا یفه ام بنده آن سینه و تن
چشمش از مژه چو مریخ که گیرد خنجرچهره از طره چو خورشیدکه پوشد جوشن
نه چمد سرو چو افراخته قدش در باغنه دمد لاله چو افروخته خدش بدمن
مشتری دلشده عارض آن ماه جبینماه نوشیفته ابروی آن زهره ذقن
تا که دیدم بسیه طره اش آن روی سپیداین مثل گشت مجرب که شب است آبستن
تاکه روئید خط سبزش ازآن گونه سرخاین سخن گشت مسلم که برد سبزه حزن
دوش هی خورد می وگفت بمن کو مستیپس چرا هیچ گهی مست نمیگردم من
گفتم آری بر چشمان تو ای تازه جوانمستی از وی ببرد گرچه بود صاف وکهن
تنگ سازد دل بگشاده ام اندرگه وصلچون کنم جهد که بوسم مگرش تنگ دهن
دل من با دل او جنگد و بس بوالعجب استشیشه را که کند سینه سپر با آهن
داند از رندی گویا که منش شیفته امکه بمی خوردن و خلوت نشود پیرو من
با همه کودکی آن گونه بعقل است بزرگکه کس از دبه او برد نیارد روغن
دی ورا دیدم در باغ که خوش خفته بنازوزسمن ساخته دور بر بستر خرمن
بارها گه بسمن گه برخش سودم دسترخ او بود بسی نرم تر از برگ سمن
کارها داند در شاهدی و دلداریکه ندانسته بت خلخ و شوخ ارمن
شب چو می نوشد و بر زینت مجلس کوشدیکدام از سحر کند خلق دوصد گونه سخن
گه نهد زلف بدستم که شنیدی هرگزبا چنین بوی کسی مشک بیارد زختن
گه بلب آورد انگشت که دیدی هرگزبا چنین رنگ عقیقی رسد از کان یمن
دلبرم سخت بود زیرک و زیرک بایددلبر چاکر درگاه خداوند زمن
آصف جم حشم پاک گهر سعدالملککز قبولش ز پری باج ستد اهریمن
آن هنر خوی درستی طلب نیکی خواهکه بتدبیرر باید ز رخ بحر شکن
پدر چرخ بآوردن چون او عنینمادر دهر بتولید چو او استرون
نه عجب آنکه سخنهای شگرفش شنودبر گریبان ز شعف چاک زند تا دامن
گر سخن برلحد مرده صد ساله کندزندگی یابد و برتن درد از وجد کفن
طایر فکرت او را چه غم از کید نجومکاین نه مرغیست که دردام فتد ازارزن
همت عالی او را چه طمع بر دنیاکاین نه مردیست که از ره رود از عشوه زن
او در اصلاب گرامی پدران بد ورنهکی مثل شد علم کاوه و تیغ قارن
دور عدل وی اگر زنده شوند آن مردمبدهانش نرسد دست دراز از بهمن
رازها داند زین کارگه کون و فسادرمزها بیند در آینه سر و علن
آنچه در حوصله اوست ودیعت زخدایگر بجبریل کنی قصه برآرد شیون
ای مهین میر که در محفل تو پیر خردهمچو طفلی است که ناشسته لبان را زلبن
هرکجا چامه سرائی شود از در دریاهرکجا بدره فشانی شود از زر معدن
مشک بیزنده خطت بر ورق کافوریشب تاریست کزو چشم کواکب روشن
برغریبی که زند دایر حسن تو خطپای چون نقطه بدامن کشد از یاد وطن
نظم عمان بتو بخشید شه و گفت بوینگر این بحر و عبث آب مسا در هاون
کشتی حزم تو لنگر چو بعمان افکنددیگر از باد مخالف نپذیرفت فتن
تو بعمان شدی و چرخ نوشتش کای بحریم ببین خوش بنشین تند مرو جوش مزن
گر گهر پروری این گونه بپرور که بودجای او برسر و دیگر گهران برگرزن
اگر ای عمان مسکن بتو کرده است نهنگاین نهنگیست که دارد دل عمان مسکن
باری اندازه نگهدار وز پهنات ملافخود مبادا که بگیرد دهنت را بلجن
لیک چون گشت ورا ساحل عمان مخیمگفت باید زگهر ذیل جهان پر مخزن
یکدو غواص باقبال شه انگیخت به یمبحر دل موج گسل سنگ جگر سیم بدن
صدفی چند برآورد زدریا چو سپهروندر او سلک لئالی عوض عقد پرن
گوئیا گوش صدف بد برهش برآوازکز گهر کرد پر از ایسر او تا ایمن
بلکه نیل آنچه گهر داشت زریش فرعوناندر آویخشش از مهر بدم توسن
پس گهرهای ثمین را همه بر یاد ملکریخت بر مقدم هر دوست به رغم دشمن
آصفا رانده اورنگ تو تاج الشعراستکه نجوئیش دل سوخته مهما امکن
یاد جیحون بتوشد برآب از عماندل قلزم گهرت را نبد اینگونه سنن
یار نو دیدی و یارکهنت رفت ز یادمکن این کز تو نبد دیدن واینسان دیدن
تازد اید محن از دل رخ وگیسوی نگارلطف شاهت زره و حفظ خداوند مجن