گنج

شمارهٔ ۷۷ - لغز سماور و مدیحه

۲۰ بیت
چه باشد آن جم بلقیس تخت سیم بدنبرون بسان پری اندرون چو اهریمن
شهیست افسرش از چین و جامه اش از رومولی بخوردن زنگی فرا گشاده دهن
اگر فرازد گردن بفرق ننهد تاجوگر بفرق نهد تاج نبودش گردن
روان بر آتش و برده تعین از آتشجگر ز آهن و جسته تشکل از آهن
مبارزیست که جولان او بود در بزمتهمتنی است که باشد رکوب او بمجن
چو دل دو نیم محبی است کز فراق حبیبمیان آتش و آبش همی بود مسکن
اگر نه عاشق سوزش چراست اندر دلو گرنه عا شق اشکش چراست در دامن
اگر چه با قد مخروطی است در انظارولی بر او کروی مرغکی نموده وطن
چکد چو مرغ شب آویز خونش از منقارگهی که همچو کبوتر شود معلق زن
خمار آورد ار خون دختران عنببخوان اوست نکونشاه خمار شکن
سپهروار یکی نطعش از نحاس به پیشبر او بود زاوا فی صفی چو عقد پرن
یکی سراپا چشم و یکی سراپا گوشیکی سراپا دست و یکی سراپا تن
فروتر از شکمش شیرنام پستانیستکه شیر او است ز احراق طبع شیر اوژن
ستاده بر طرفش لعبتی قمر طلعتنشسته در کنفش مه رخی ستاره ذقن
هزار حیف کزو محفل من است تهینکرده عرضه همانا کسی بخواجه من
ملاذ حاج مهین میرزا ابوالقاسمکه شد شرافت از او مفخر زمین و زمن
دو صد درود خدائیش بر روان پدرکه شد ز خطه کاشان به یزد رخت افکن
نشانده است درختی از این پسر در ملککه زیر سایه او خلق را بود مسکن
همیشه تا که کسالت زدای باشد چایبویژه فصل بهار و خصوص صحن چمن
بود صدیقش بر تخت افتخار مکینبود عدویش از دار اقتصار آون