گنج

شمارهٔ ۷۶ - وله

۱۳ بیت
سکه صاحبقرانی زد چو شاه راستانآمد از ذرات او را ارمغان بر آستان
هر چه مخزن داشت کرد ایثار ایوانش زمینهر چه انجم داشت کرد ایفا بزمش آسمان
ای بسا در کز هوای خدمتش پرورد بحرای بسا زر کز برای سکه اش آورد کان
حور یا کوبان بکویش بار بگشود از قصورعیش دست افشان بسویش بار بربست از جنان
کوه زنگان هم ترقص کرد نیز از قرن شاهوآنچه زر بودش بشوق سکه آورد ارمغان
دشت را چون دست شاهنشه چو زرافشاند کوهدید پیری دشتبان و شد بخت شه جوان
نزد خسرو آمد و همچون فلک بوسید خاکگفت ای بربام ایوان تو کیوان پاسبان
باز ملت را مقرر شد نظامی سرمدیباز دولت را میسر شد قوامی جاودان
گشته زاقبالت پدید از کوه کانی کش مثالخود ندید و نشنود گوش فلک چشم جهان
گرچه شه را این معادن بر نیفزاید بجاهبل معادن را زشه مکنت دهد دور زمان
وین همان شاهیست کز دریا دلی در چشم اوگنجهای شایگان هرگز نیرزد رایگان
لیک بهر حسرت بدخواه و وجد نیک خواهکان بتشریف قبول شاه جستی اقتران
بس امین خویش ابرا هیم راز اقران گزیدتا کزو مخزن به آذرگون رز آمد گلستان