گنج

شمارهٔ ۷۵ - مطلع ثانی

۱۳ بیت
کیستم من آنکه بوسد آسمان غبرای منبه ز امروز است از الطاف حق فردای من
گیرد اسیاف ملوک اندر غلاف از بیم زنگاز غلاف آید برون چون صارم برای من
رای من سازد شب دیجور را روشن چو روزبر شب دیجور اگر عکسی فتد از رای من
بر زمین بیدار بختی آسمان چون من ندیدهم مگر در خواب بیند بعد از این همتای من
هفت بحر موج زن را گر فرا سنجی بوهمقطره باشد ز بحر طبع گوهر زای من
دید چون ایوان من کیوان بحسرت گفت کاشبود خشتی زین بنانه گنبد خضرای من
چون شنید ایوان من گفت ای زحل بیجا ملافکاین دنائت دور بود از فطرت بنای من
هر که را زاعیان کیهان بنگری بوده است خودچاکر اجداد من یابنئده آبای من
میر اصطبلم ببندد از فلک پیمای مهرگوی زرین بردم خنگ جهان پیمای من
شه نژادا کامگارا خود چه دانی کز سپهرتا چه حد افسردگی دارد دل شیدای من
خسروی بودم که شیرینم زمشکو تاخت رخوامقی بودم که بر بود آسمان عذرای من
گر نگیری دست من پس دست شو از هست منپایمردی کن اگر داری سر ابقای من
تا بود گردنده گردون تا چمد رخشند مهرعرش گوید ای تراب درگهت ملجای من