گنج

شمارهٔ ۷۴ - وله

۲۰ بیت
تا که چون تیر از کمان رفت آن بت رعنای مندور از ابرویش کمان شد قدّ تیرآسای من
چشم من دریا و زلفش عنبر سارا و لیکغایب از دریای من شد عنبر سارای من
تا چه کردم من به این گردوی مینایی که بازسنگ زد در کاخ مینوفام بر مینای من
کبک شاهین‌گیر من زد سوی دیگر بوم پربی‌سبب در قاف غم نی عزلت عنقای من
دادم از دیوانگی زنجیر زلف او ز دستعاقلی کو تا که بر زنجیر بندد پای من
چون به چشم اندر فتد مو اشک از او ریزد ولیکدور از آن مو اشک ریزد چشم خون‌پالای من
زیر این چرخ مشعبد روی این اقلیم خاکبا چه پهلو بار شد این قدر بر بالای من
کرد چون زیبق فرار آن سیم‌تن اف کز سپهرشد بدل بر احتیاج صرف استغنای من
نیست سودایم به جز زآن تار عالم‌گیر زلفبخت بد بنگر که عالم‌گیر شد سودای من
بی دو پستانش که در بستان خوبی جان‌فزاستبعد از این صد باغ لیمو نشکند صفرای من
ای خوش آن شب‌ها که موسی‌وَش چو ارنی‌گو شدمبزم گشت از نور چهرش سینهٔ سینای من
آفتاب از خاوران گر رخ نیفروزد چه باکاز نظر چون گشت غارب زهرهٔ زهرای من
آسیای آسمان گر پیکرم ساید چه غمچون به خاک افتاد تاج فرق فرقدسای من
با که خواهد خورد آیا جام صهبا زین سپسکاشکی زین چرخ مینا خون شدی صهبای من
یا کجا رندی چشد حلوای وصلش را به کامکاشکی زین دور گردون سم شدی حلوای من
گر به قدر سوزش دل نعره‌ام گشتی بلندپردهٔ گوش ملایک را درید آوای من
نه فلک با هفت اختر شش جهت با چار رکنکینه ورزند از چه رو با یک تن تنهای من
هم مگر زاین واژگون افلاکم آید دستگیرهمت نواب راد اشرف والای من
پور احمد میرزا سلطان محمد میرزاکآسمان از یمن مدح او بود مولای من
آنکه اندر وصفش این زیبا چکامه دلپذیراز زبان اوست زیب دفتر شیوای من