گنج

شمارهٔ ۷۳ - وله

۴۵ بیت
آن پسر بچه حور است مگر یا غلمانکز جنان مست برون تاخته یکسر به جهان
مست گشته زمی کوثر و جنگیده بحوروزجنان سوی جهان رانده نهان از غلمان
از می کوثر و مستی عجب اندر عجب استخاصه جنگیدن و رنجیدن و رفتن زجنان
اثر سیلی حور است هنوزش در چهربلکه بوی می خلد است هنوزش بدهان
خون چکد گوئی از دورخ او جای عرقمی بود گوئی در دو لب او جای بیان
نی همانا بچه حوریست که شد دزد بخلدوآنگهش کرد برون گشت چوآگه رضوان
زانکه اکنون چوباندام ولبش درنگریدهدت صاف زاستبرق وتسنیم نشان
تاری از طره حور است بهمراهش لیکدر کمرکرده نهان کاین بودم موی میان
شاخی از نخله طوبی است بنزدش اماجامه پوشیده بر آن کاین بودم سرو روان
سخن ما نکند فهم و نگوید پاسخمگر ابنا بهشتند دگرگونه زبان
من همی گویم زلف و ذقنت خونم خورداو همی بهر طرب گوی زند با چوگان
من همی گویم زابروی ومژه بردی دلاوهمی سوی هدف تیر گشاید زکمان
عنقریب است که بر پای شود فتنه عامزین برون گشته زفردوس و درون گشته بجان
فرقه را که بفردا نوزد بوی بهشتبگذرند امروز از این بچه حور چه سان
خانه ساده پرستان شد از آنشوخ خرابما چه کردیم هلاخانه خود آبادان
دل برد عشوه دهد باده خورد پرده دردنه امیدش بود از سود و نه بیمش ز زیان
یار هر قوم شود عیش بهر بزم کندکش بتن باشد آزادگی و عیش روان
همه کس صحبت غلمان کند و غیبت حوربس بهر جیش مکین است و بهر جاش مکان
این یکش هدیه همی آرد ازکوی رنودو آن یکش وعده همی خواهد در دیر مغان
هر چه گویم بچه حورا مکن این قدر قصورپا بهر قصر منه مرتبه خویش بدان
دف مزن چنگ مجو جام مکش نردمبازکین مبر مهر مبر باغ مرو کام مران
جوقه دور تو دارند که رسوا گرددجبرئیل ارشود اندر بر ایشان مهمان
این جهانست جنان نیست که آزاد چمیبگذر از الفت رندان و بترس از زندان
گویدم به زجنانست جهان ایمن باشبس منظم بود از تیغ خدیو کرمان
ناصرالدوله ملکزاده آزاده حمیدآنکه مهری بعیانست و سپهری بنهان
عرشرا خدمت اوکردن کاریست سبکفرش را مسند او بردن باریست گران
یکسر موی وی ار برز بر کوه نهندبس وقوراست بگردون رود از کوه فغان
چهر و دستش بخور و ابر نماید هر چندکه نه این است و نه آنست هم اینست و همان
هر چه انجام ورا چرخ شمارد دشوارنزد دانا دلش آغاز نمودن آسان
گل بیاد رخ او گر شکفد فصل بهاربود آسوده گریبان وی از چنگ خزان
توسن انگیزد و که را کند از ریشه بنیو آنگهش سوی نهم چرخ پراند زسنان
در غضب تابد و فرسنگ فراز سر اومرغ اگر پر زند از نایره گردد بریان
گر بخرطوم دو صد پیل رسد پنجه اوپیچد آنگونه بهم کش گسلد از بنیان
چون در ایوان شودش جای توان یافت به جدهر چه مرد است بگیتی همه در یک ایوان
چون بمیدان بودش رای توان دید بعینهر چه شیر است بکیهان همه در یک میدان
مشت پولادوش ار بردهن ببرزنددر دهانش همه چون میخ نشیند دندان
ایکه تا نجم شجاعت اثرت تافته استپنجه در پنجه مریخ زند مرد جبان
هر ضعیفی است بدور توزبس نیرومندنه عجب شیشه اگر سرشکند از سندان
گام واپس نگذاری زدلیری که تراستگر بناگه زکمینگه جهدت شیر ژیان
پی ناورد چو پای تو درآید برکابسرکشانرا زفزغ دست بخشکد بعنان
چون بر وبرز ترا شاه بهیجانگردخون بتن آیدش از جوش طرب در هیجان
خامه و نامه تو لشکر وکشور را بسکه ازین نظم قرونست و از آن دفع قران
بس سخنهای ترا پایه بلند است و متینملکش فرق نیارست نمود از فرقان
تا که در برزی و پستی بود اطراف زمینتا که درسختی و سستی بود اطوار زمان
سر تو سبز و دلت خرم و بختت پیروزوز رخ سمیبران بارگهت لاله ستان