گنج

شمارهٔ ۸۱ - وله

۳۹ بیت
رسم نوروز شد امسال مگر دیگرگونکز زمین جای سمن مهر و مه آید بیرون
من فزون دیدم نوروز ولیکن امسالزآنچه من دیدم در بوی و به رنگ است فزون
سرو پنداری خورده است ز یک پستان شیربهر ضحاک خزان با علم افریدون
سمن انگاری برده است ز یک خامه نگاربهر تزیین چمن با ورق انگلیون
ساده بسته است به خود طنطنهٔ اسکندرباده باده است گرو از خرد افلاطون
ریزد این سیل ز کهسار همی یا که سحررگی از عمان بگشاده فلک بر هامون
خیزد این نسترن از باغ همی یا که به زرقبرخی از اختر دزدیده زمین از گردون
نقش جسته است زمین باز ز چهر لیلیآب خورده است فلک باز ز چشم مجنون
قمری پاری و بلبل‌بچهٔ امسالیساز کردند نواها به دگرگون قانون
خلد گویی که به گیتی شد و عقبی بگذشتکاین همه روح و طرب گشت به گیتی مقرون
لعبتان حور‌ سیر مغبچگان مانا از برفچهره تصویر جنان گیسو زنجیر جنان
رخشان خونی کانگیخته غلمان برتنشان برفی کآمیخته گویا با خون
طفل‌ها بینی با طُرّهٔ چون پرّ غرابلیک از جامهٔ الوان همه چون بوقلمون
پیرها یابی با شیبت چون کفّ کلیملیک در خرقهٔ زربفت همه چون قارون
ترک من نیز بر آراسته‌اندم چون سرواز قبایی که برش رخت شقایق مرهون
تاج از مشک به سر، کفش ز گلبرگ به پایجامه از زر به برون، کرته ز زیبق به درون
لیکن از بس که لطیف است تن و جامهٔ اوخود چه پنهان ز تو پیداست درونش ز برون
شانه پیمود بر آن سنبل پر حیلت و فنسرمه اندوده بر آن نرگس پر مکر و فسون
هفت‌سین چیده و می خورده و زیور بستهوز شعف گاه زند بربط و گاهی ارغون
تا محول شودش حال سوی احسن حالخواندن مدحت سرتیپ به خود کرده شگون
داور مصطفوی نام که از برق حسامخصم را بولهبی کلّه کند چون کانون
نامش ار بر پر پروانه فرو خواند کسجا کند بر سر شمع و بود از شعله مصون
اوج گردون نبود همچو حضیض در اوزآن که این رتبهٔ والا نشود یافت ز دون
بس عجب نی که ز هشیاری و بیداردلیمستی افتد ز می و خواب رود از افیون
رایش ار در بر خورشید شود روی به رویروشنت گردد کاین مغتنم است آن مغبون
بخت او راست بدان پایه به بالایی میلبه بزمش نچکد دُرد می از جام نگون
این که می‌گفت که با آن همه رنج ایران راچون به اندک ز من از گنج نمودی مشحون
حزم او بهتر از اول بتواند افراختنهم ایوان شود ار بر سر کیوان وارون
ای امیری که ز درک شرف خدمت تودهر از کوکب اقبال خود آمد ممنون
آسمان راست به معماری کوی تو هوساینک از مهر مه آورده دو خشتش به نمون
گشته بر بارگه و تخت و زمان تو به جانچرخ شیدا و زمین عاشق و کیهان مفتون
از غبار قدم و نعل سم ابرش تونصرت و فتح بیاراسته آذان و عیون
کلک تقدیر کند مطلع دیوان وجودآنچه تدبیر ترا نقش پذیرد به کمون
هرکه جز رای تو جست ار همه خورشید بودزنده در گل شود اندر پی عبرت مدفون
ای سراج الامرا کِت ز فر سجدهٔ تختیافته منصبِ تاج‌الشعرایی جیحون
در عیان گر به ثنای تو تکاهل رخ داددر نهان کام تغافل نزدم تا به کنون
بنده مدیون ز ثنا ذات تو مدیون ز عطالیکن الحمد کزین سوی ادا گشت دیون
تا به هر سال یکی کاخ برآرد گلبنکه ز یاقوت و زمرد بودش سقف و ستون
به عهود و به قرون جان و دل تو پیروزکز تو پیروز دل و جان عهود است و قرون