گنج

شمارهٔ ۶۰ - وله

۵۱ بیت
ای لبت آتش سوزان و عذار تو ارمچشم مست و خم ابروی تو محراب حرم
چشم تو مست و لبت آتش سوزان و که دیدمست اندر حرم و آتش سوزان به حرم
من همی خواهم بی تو نخورم هرگز آبتو همی خواهی با من نزنی هرگز دم
من ز تو زار و تو بیزار ز من واین بشگفتآدمی چون که پری دید و پری چون آدم
چشم بر جسم سمن‌سای تو تا کار کندهمه سیم است که بگذاشته سر بر سر هم
که بدین سیم فزون قلب فقیران بنوازتا دعایی بدمند و نشود هرگز کم
سرو و ماهی به قد و رخ ولی افسوس که شدثمر سرو تو غم، سایهٔ ماه تو نقم
سروی اما نروی هیچ گهی با کس راستمهی اما نکنی پشت پی طاعت خم
دل من دزدی و بر بیدلی من خندیهیچ عاشق نه چنین دیده ز معشوق ستم
دل به هر سال ز نو سبز نگردد که منشیک به بار آرم و تو دزدی و بنهیم به غم
آزمون کرده‌ام از بس که به خویشی مغرورنه ز خونریزی‌ات اندوه و نی از جور ندم
این جمالی که تو داری ببرم کام ز کیوین غروری که تو داری بزنی جام ز جم
در دلم قامت و گیسوی تو جا کرده ولیکخسروی چون تو به ویرانهٔ هر سفله مچم
با چنین گیسو بفرست به تاتار سپاهبا چنین قامت بفراز به کشمیر علم
چشم من تا به رخ چون تو صنم گشت فرازسبحه بگسستم و زنّار ببستم محکم
نی عجب گر گسلد سبحه و بند زنارهرکه را چشم فتد بر رخ این گونه صنم
خود میانت به عدم ماند و لب‌ها به وجودلیک هر یک به دگر مرتبه در کیف و به کم
آن عدم از کمرت گشته هم‌آغوش وجودواین وجود از دهنت خفته به دامان عدم
چشم جادوی تو آهوست ولی آن آهوکه هی از تیر امیر است به هر سویش رم
نه شگفت آهوی تو گر رمد از تیر امیرکه به صد بیشه از این تیر گریزد ضیغم
آیت مجد و منن خان فلک‌سایه حسنآنکه خورشید عرب آمد و جمشید عجم
شعف از وی به قلم بل شرف از وی در سیفکه از او جان نو آمد به تن سیف و قلم
طلبش طاعت یزدان طربش میل ملکپیشه‌اش راندن شه خواستنش خیر امم
قدم شاه در آن خط که بود او را سرسر تقدیر بر آن نقطه که او راست قدم
صدر بگذارد و از شرم گراید به نعالالف قد ورا بنگرد ار واو قسم
با خلایق رود آن سان که یکی از ایشانکوی او بی‌حشم و خلوت او بی‌محرم
حشمش بخردی و خیل نکویی‌ست بلیتخت بر ماه زند بختش از این خیل و حشم
چوبی ار بر کف او در صف ناورد بودکند نارا نبرد تیغ گوان عالم
دشمن از اسب پراند به سوی ابر به نیچون که برگشت به تیغش دو نماید از هم
ای گرانمایه بزرگی که ز تو بار خدایکرد بر دوره سعد اختر ما ختم نعم
همتت بارگه عزم در آن عرصه فراشتکه شدش انجم و خور قبه و اوتاد خیم
گاه نرمی چو گلی گاه درشتی چون خارکاین دو خصلت سزد اندر به امیران توام
امرا را نبود گر صفت بیم و امیدملک چه بود که به ایشان نسپارند غنم
این همان عمان کش زورق دولت بد غرقتو شدی لنگر بر زورقش از نیک شیم
اولا دید چو دریای گهرپاش کفتدیگر از یک دو صدف پاره نزد لاف کرم
ثانیا موج نهنگ‌افکن تیغت چون یافتداد از پشت نهنگان به خراج تو درم
داورا تند چون باد آمده تاج الشعراتا سبک پر دهدت بوسه به او رنگ خدم
لیک دانم که بود رجعت من کند چو کوهبس گرانم کند الطاف تو از کان همم
ناصحی گفت مپیماره بندر کانجاستعوضِ لاله مغیلان، بدلِ شکّر سم
گفتم آنجا که بهشتی است چو فرخنده امیرچون سمن خار به فام است و چو می زهر به فم
گفت فصل دی و برفت ز پی یخ در پیشگر شوی برق که گردون کندت آخر نم
گفتم ار سنگ ببارد ز فلک همچو تگرگکه چمد جیحون چون سیل و شود جانب یم
گفت از شورش عمان و ز گشت کشتیترسمت تن ز هجوم سقم افتد به الم
گفتمش کشتی من ساغر و عمانم میتن بدین کشتی و عمان به الم نی ز سقم
برزدم محمل خود بر شتری کش گنجیدهفتصد ناقه صالح به زوایای شکم
همچو عفریتی از بند سلیمان جستهمست و غرّان و صباسِیْر و دم‌آهنج و دژم
کف‌چکان لفچه‌اش آویخته از کله چنانکه یکی ابر پر از برف ز هفتم طارم
هود جم بر زبرش چون قفسی از بلبلکه به بالای دماوند نهی با سلم
گرچه بس سست شد اندام من از سختی راهبه لقای تو جوان گشتم و رستم ز هرم
تا که در ارض و سما نشر طریف است و تلیدتا که در خلق و خدا فرق حدوث است و قدم
فرش تا عرش به جز نام تو ذکری نبودبلکه آن سو ترش الله تعالی اعلم