گنج

شمارهٔ ۵۹ - در ستایش ذات کبریایی صفات حضرت رضا علیه آلاف التحیه و الثناء

۳۹ بیت
بودم ز سرو قدان صنمی سمین و سالمارمش به روی بنده حرمش به کوی خادم
نه دهد ره وسایل نه ستد ز کس رسایلرخکش چو رای عادل خطکش چو روی ظالم
همه گر پی مفاخر نرود ز کبر وافرنه به جرگه اصاغر نه به خرگه اعاظم
به دو چهره‌اش حقایق به دو طره‌اش دقایقحرکات او موافق کلمات او ملایم
عدم از لبش موید فتن از رخش قوی یدخد او شفای سرمد قد او بلای دایم
چه غم ار بسی قبایل کشد او بدین شمایلملکی نیایدش دل که نویسدش مظالم
زده حلقه‌ها به کاکل که به دوربین تسلسلبه وفای او تفضل به جفای او مکارم
اگر او به غارت جان شد از آن سپاه مژگانغمش از کدام سلطان رمش از کدام حاکم
که‌ام از سرور دلجو که‌ام از غرور بدگوبه میانهٔ من و او بود ای بسا عوالم
لبش آن لطیف موضع که نه بوسه راست موقعبه رخش عرق مصدع به تنش سمن مزاحم
همه دولت مساعد چو بود به بزم قاعدهمه غارت معاضد چو شود به کاخ قائم
رخ و زلف او در آیت ز ضلالت و هدایتبه تألفش عنایت به تکلفش مراحم
همه دم بر صبایح می ناب خورده واضحنه تفقدش به ناصح نه تالمش ز لائم
شبکیش گفتم ای مه پی خون رزم پو رهکه ز سکرت آید آنگه که شوی ز کرده نادم
به جواب گفت جیحون ز عنب از آن خورم خونکه برای نسل هارون ز چه کشت پور کاظم
شه دین امام ضامن مه مرکز میامنکه دو کون را اماکن ز سرایر است عالم
شهی از خودی مجرد مهی از خدا مقیدبر دوحهٔ محمد گل بوستان هاشم
پسر یگانه زهرا پدر هزار حواخور آسمان اعراب ودر یم اعاجم
شب قدر محو مویش دل دیر و کعبه سویشز صفا حصات کویش زده طعنه بر نواجم
ز برون پرده چون هی به درون پرده‌اش پیشده نقش پرده از وی همه جان شکر ضیاغم
نه چو جد او میسر همه خلق اگر پیمبرنه چو جده‌اش مصور همه گون اگر فواطم
ز تقاعدش به غبرا به اسف سپهر خضراز تقربش به فردا به شعف روان آثم
زهی ای وجود اجمل رخت ایزدی سجنجلبه حسب ظهور اول به نسب سلیل خاتم
ز تو کامران قوابل ز تو حل شده مشاکلز تو جنبش هیاکل ز تو دانش جماجم
چو به عاطفت زنی دم چو به کین شوی مصممشود از بهایم آدم شود آدم از بهایم
اثرات کفّ موسی به جنیبت از تجلیثمرات گفت عیسی به زمینت از نسایم
چو زدی ز طبع قادر به نقاط دین دوایرکبرت بک الصغایر ظهرت بک العلایم
زلل از تو در جدایی ز مصاحف خدایینه ز کوشش کسایی نه ز اجتهاد عاصم
به سوی تو رهسپاران ز صنوف تاجدارانبه در تو خاکساران ز اهالی عمایم
ز قدوم تو بدان سان شده نامور خراسانکه در او ز مهر تابان بود افسر افاخم
بودش ز بس که تمکین به نفاذ دولت و دینچه عبوری از بساتین چه اموری از عضایم
همه جود بِالتّوالی باریکهٔ معالیهمه عدل لایزالی به وسادهٔ محاکم
به عباد از او فواید به رقاب از او قلایدعلمش به جیش قاید قلمش به ملک ناظم
چو گروه غم‌نصیبان بر نطق او ادیبانچو بلارک خطیبان بر تیغ او صوارم
به هنر چنان مواظب که ز خویش گشته غایبز معانی‌اش مشارب ز معارفش مطاعم
خهی آن سپهرپیما که فراز آن کند جانه چو او سترگ اعضا نه چو او قوی قوائم
برد ار جبال و صحرا به شکوه و فرّ عنقاخورد ار حدید مهما به جلادت نعایم
هله تا کلام نحوی همه معرب است و مبنیهله تا که از تعدی به در است فعل لازم
فلکت دخیل عاجل ملکت ز خیل آجلز تو عزت مشاغل به تو رونق مناظم