شمارهٔ ۵۴ - درتهنیت روز ولادت با سعادت خاتم، محمدمصطفی صلی الله علیه وآله
چو از نهان بعیان زد علم رسول مصدقزخاک جانب افلاک شد خروش انا الحق
مهی ز برج تجرد نهاده رخ به تعینکه ارتباط پذیرفت از او مقید و مطلق
خوری زمشرق بطحا طلوع کرد که آمدنجوم چرخ معلق بطوف ارض مطبق
زملک غیب خدیوی سوی شهود قدم زدکه شد مکان همه ازلامکان سپاه مضیق
بایمن اندر جبریلش از حواری مشفقبایسر اندر میکالش از موالی اشفق
الا نگارک غلمان عذار حور شمایلکه رشوه بخش تنت جان سندس است و ستبرق
ز یمن مولد احمد جهان جوان شد و در دهازآن نبید که مانند کوثری است مروق
نمود چهره خلیلی که فیض مطبخ جودشزمغز کله نمرود داده مائده بق
الا سمنبر زنگارخط که لعل تو بر رخبود چو نقطه شنگرف بر صحیفه زیبق
برطل ز زیبقبم زنگ شو ز آیئنه دلاز آن عصاره شنگرف جلوه تا خط ازرق
رسید رحمتی ازحق که زاشتمال عمومشاگر چو شیطان برد امید از او بود احمق
الا تدزرو کمین ساز و عندلیب کمان کشکه پیش نطق تو طوطی زند ترانه صددق
بیار با زبطی زآن می چو چشم خروسمکه زاغ بر پر طوطی از او نگاشته صددق
گشاد بال همائی زاوج سدره قدرتکه زد فلک چو کبوتر برش زشوق معلق
شه ملایک حاجب محمد آنکه زواجبفراتر ازحد امکان فرش فراشته منجق
شکافت گر مه روشن همی بکوری دشمنمدان ز مصدر اعجاز او همین یک مشتق
کسیکه مهر و مه و عرش و فرش ازاوست هویدانه در خوراست که گوئی قمر از او شده منشق
کدام معجز از این بیش کایزدی جبروتشزلامکان بمکان زد پی نبوت بیرق
ببارگاه نبوت بد آن زمان متمکنکه در به آب و گل آدم فتاده بود معوق
چو لطف و قهر وی اندر دوکون خواست مجسمشدند آدم و ابلیس و نور و نار مخلق
زشوق دامن وصلش بطور سیر معانیدو صد کلیم ارنی گوزده است چاک بقرطق
اگر نه حشمت او تافتی بوادی ایمنفکیف خرموسی علی الثری وتصعق
ای آن ستوده لولاک کافرینش ذاتتشد از بسیط و مرکب برتبه اقدام و اسبق
هنوز رونق هستی نداشت عالم کثرتکه داشت خلوت وحدت زشمع روی تو رونق
بود بکوی تو گردان سپهر و تابان بیضاچو گنبدی که برآن آشیانه ساخته لقلق
نداشت مریم اگر روزه از سکوت ز امرتنگشت عیسی یکروزه اش بمهد منطق
نمودختم رسل برتو کردگار و عیان شدکه نی بدرج الوهیت از تو گوهری الیق
بعالمی که زند از تو موج بحر خدائیبنوح می نرسد جز که ناخدایی زورق
گه علاج علیلان آستانه عشقتیکان یکان ز مسیحا هزار مرتبه احذق
زحل دهل زند اندر عساکر تو بهیجاسپهر خاک کشد در ممالک تو زخندق
شها ثنای تو ناید یک از هزار زجیحوننگارد ار به مدیحت دوصد کتاب منمق