شمارهٔ ۵۵ - وله
بروج حصن تبر را که سود بر افلاکبه گرز یکسان فرمود عم شه با خاک
فراز او زسماک اوفتاده شد به سمکنشیب او زسمک پی سپار شد به سماک
به یاد فتح تبر ای بت طبر زد لعلزنوش لب پسری خواه شیر دختر تاک
مذاق خسرو شاپور کلک شیرین گشتچو شد ز فرهاد این کوه بیستون صد چاک
الا بنزد قدت کاویان درفش گرووزآن دومار تو اندر دمار صد ضحاک
بیارمی که زعم شه فریدون فربکوه دشمن ضحاک پیشه گشت هلاک
چه مایه رنج به حکام رفته داد وکسینکرد پاک مر آن مرز را از آن ناپاک
مراد سلطان بایست او دهد ورنهبدی به هیجا سلطان مراد هم چالاک
ستوده معتمدالدوله کاسمان بلندبرآستان ویش نیست دست استدراک
ازو چو خلج فرخ هزار ویران بومازو چو گلشن روشن هزار تیره مغاک
به هوش فطرت رادش زمستی اسرافبلند طبع جوادش ز پستی امساک
قدر ندرد برآنکه او شود ستارقضا نپوشد بر آنکه او بود هتاک
زمین اگر همه یاور شود نگردد شادفلک اگر همه دشمن بود ندارد باک
بدین جگر نتوان دیدنش قرین هیهاتبدین خطر نتوان جستنش مثل حاشاک