گنج

شمارهٔ ۵۲ - وله

۳۷ بیت
از کنز نهانی‌ست کنون کعبه مشرفکز اوست عیان سر فَأجَببتُ ان اَعْرَف
زین کنز خفی طنز جلی زد به فلک ارضکش خاک بشد پاک چو افلاک مشرف
ذرات به کرات چو افواج که از حاجبستند و گشادند پی طوف حرم صف
عقل آمد و لبیک زنان حلقه به در زدتا چون بود احباب ورا باز مکلف
جهل آمد و والعفو کنان رخ به صفا سودتا چون شود اعدای ورا باز مؤلف
رضوان ز جنان محرمِ بر رحمت وی شدکش خلقتی از قدرت او بود موصف
مالک ز سقر طایف بر رحمت او گشتکش فطرتی از حکمت او بود موظف
لوح و قلم و نور و ظلم عالم و آدمایثار ورا نقد روان داشته بر کف
شاه همه او بود و چو او پرده برافکندهر ذره برش بنده صفت گشته موقف
ارواح مکرم چو مصابیح سحرگاهشد با رخ او قالبی از نور مجوف
گر حشمت او بانگ نزد بر رخ اشیانی ارض مسطح بُد و نی چرخ مسقف
شد بنت اسد ام اسد زین خلف الصدقنی برج اسد گشت ازین مهر مخلف
هم داد خبر زآنچه حَکَم بود در انجیلهم خواند ز بر آنچه سُوَر بود به مُصْحَف
هی مام درون سوی قماطش چو مکان دادبگسیخت قماط و سوی حق برد فرا کف
دستی نتوان بست که دل داد به موسیاز مژده ما فی یدک الایمن تلقَفّ
نگشود نظر جز به رخ احمد مختارکانهم همه او بود و جز او بود مزخرف
ای مظهر یزدان که پس از جلوه ذاتتلوح آمده در زمزمهٔ القلم جف
ما قدر مصاحف ز تو دانیم و عجب نیستباید که مُعرّف بود اجلی ز مُعرّف
در راه خدا تا نشدی راکب دُلدُلنشناخت کسی مرتبه راکب رفرف
شیطان به گه جوشش فضل تو مرجیآدم به گه کوشش عدل تو مُخوَف
جز عشق تو هر شیوه آراسته معکوسجز مهر تو هر مذهب بگزیده محرف
روی تو ارم را بود از جلوه مصدقکوی تو حرم را بود از رتبه مطوف
هرکس که بذیل شرف و مجد تو زد چنگچون داور ما شد به جهان امجد و اشرف
جان و دل ظل ملک عصر براهیمکش نام خلیل است و خود از نام مصحف
آن میر که تا کاخ منی یافت از او زیببگذاشت قضا حکم قدر را همه بر رف
با عاطفتش کاه سبک کوه موقربی تقویتش کوه گران کاه مخفف
در بزم چو ابریست که افکنده به دل جوشدر رزم چو بحریست که آورده به لب کف
مستوثق بر بینش او هر چه مدونمستأنَس بر دانش او آنچه مؤلف
ای آنکه خیال و سخن و بذل تو ز ایزدهمواره صحیح است و مثالست و مضاعف
فردوس بر خُلق روان بخش تو بی نمدوزخ بر شمشیر جهانگیر تو بی تف
در گوش و به دست تو غوکوس و سر خصمماند همه بر ناله رود و بط قرقف
پشتی که نگردیده دو تا پیش تو چون چنگنُه دایره چرخ قفایش زده چون دف
پنهان به شکوه تو همی فر سلیمانپیدا ز مقال تو همی حکمت آصف
فرسوده بیانت ورق علم ز بقراطبربوده روانت سبق حلم ز احنف
از تو چه گرو میبرد ار خصم نهد دامب رمه چه زیان آورد ار کلب کند عف
تا دامن اجلال خداوند تعالی استزآلایش فکر عقلا انزه و الطف
کام نعم یار تو ز اقبال مرطبمغز امل خصم تو زادبار مجفف