گنج

شمارهٔ ۵۱ - وله

۲۵ بیت
طالع بودت اختر حسن از رخ ساطعخوش آنکه بتابد بوی این اختر طالع
تیغ خم ابروی تو برهان نکوئی استلیکن ز فسون آمده برهان تو قاطع
طوبی برافراخته بالای تو رسواحورا برافروخته سیمای تو ضایع
شش سوره مابسته بیکغمزه دوچشمتزانگونه که خامس نشناسیم ز رابع
جز بوس وکنار از تو مرا نیست توقعای خواجه بیا مگذر ازین بنده قانع
تنها دل من نیست مریض ازغم عشقتدیریست که هست این مرض اندر همه شایع
هرکس بودش ذوق طبیعی بتو شیداستجانا نتوان ذوق زدودن زطبایع
کویت زصفا کعبه رندان خوانقرویت زبها قبله شیخان صوامع
وصفی زقدت رقص درآورده بقایلحرفی زلبت هوش ربوده است زسامع
درطره فتان تو آن چهره تا بانبرقی است که در تیره لیالی شده لامع
چشم از طمع دیدن تو یکسره دریاستتا خود چه بلاخیزد از این مردم طامع
هر حلقه از موی تو ظلمات عجایبهر جلوه از روی تو مرات بدایع
ای ترک جوانیم زکف رفت بده میکاین رنج هرم کنج خمش آمده قامع
جز کدیه نبد هدیه ام از مدح شرایفجز غصه نشد حصه ام از قدح و ضایع
نه عام کند فهم ظرافت زخرافتنه خاص دهد فرق مطالع ز مقاطع
از بخل ز شعر ترم آرند تنفرچون زاهدک خشک که از مسکر مایع
گشتم باقالیم و بجزپور معاونکس نی بغم اهل کمالات و صنایع
ختم الادبا بدر هدی صدر افاخمکهف الامرا دفع فجا رفع فجایع
هر توده از دوده اوکحل بصایرهر چامه از خامه او در مسامع
عزمش شود ار شامل برمدت ماضیفی الحال سبق گیرد از ایام مضارع
سوی قلمش روی نهد دولت و ملتزانگونه که زی دایه گرایندر ضایع
ای آنکه بود مایل امرت فلک پیرآنقدر که بر شوی جوان میل ضجایع
امجادز تو مبتشر اندر بارائکاجداد بتو مفتخر اندر بمضاجع
ابذال یمیمن تو بحدیست که عدشمخصوص یساراست گه عقد اصابع
از شوشتری کلک همایون توگردیدپر شور نهاوند و صفاهان و توابع