گنج

شمارهٔ ۵۰ - وله

۳۷ بیت
شیفته بر روی سر کاکل چون عنبرشتا دگر آن فتنه‌جوی چیست به زیر سرش
شانه نراند به مو آب نریزد به روکاین دو زیان آورد به آتش و عنبرش
لیک نداند هنوز ز خُردی و سادگیکه شانه و آب شد به موی و رو چاکرش
آب چو آتش شود شانه مشوش شودنوازد ار این دو را به عنبر و آذرش
جز مژه و چشم او که دیدم از چشم خودمن نشنیدم غزال پنجه ز شیر نرش
لب و رخش در صفت شکّر و آتش ولیکآب چکد زآتشش زهر دهد شکّرش
تاب نماند دگر در تن و جان مر مراچو تابد از پیرهن سینهٔ چون مرمرش
مرگ نبیند به عمر پیر نگردد به دهرهر که چنین لعبتش و آنکه چنین دلبرش
همی نه در کوی او پای من آمد به سنگگر گذرد جبرئیل در شکند شهپرش
کس ار بگوید به ماه کاین پسر از پشت توستبس که بود پاک‌روی می‌نشود باورش
کس ار سراید به مهر کاین گهر از کانِ توستبس که بود خیره‌سر می‌نشود منکرش
هر که شبی را گرفت قامت او در بغلتا به قیامت وزد بوی گل از بسترش
وآن که از آن چشم مست زد قدح و شد ز دستباز نیارد به هوش طنطنهٔ محشرش
او که به دام دو زلف دلم ز کف برد و رفتمن به کدامین حیَل کشم به دام اندرش
نه گیردم می ز دست تا به درآرم ز پاشنه خواهدم باخت نرد تا بکنم ششدرش
به جرگ رندان شهر باده خورد رطل رطلچون برِ من می‌رسد آب کشد ساغرش
کنون که از زهد خشک می نخورد نزد مندست ندارم از او تا ننمایم ترش
خواه به زر یا به زور خواه به شر یا به شورمی‌گذرم بر درش می‌کشم اندر برش
تخت نهد گر به ماه بخشمش آرد به راهمگر که باشد پناه از ملک بندرش
مهدی هادی‌صفت آنکه ز نیکو نیتفزون بود از سپهر کوکبهٔ اخترش
غنا نخواهد فقیر چون گذرد جانبشوطن نجوید غریب چون نگرد منظرش
خدمت درماندگان نعمت بی‌منتهاشصحبت آموزگار دولت جان‌پرورش
هدیه به خُردان برد به ذات خود نیم‌شبکو به بزرگی بود قاعدهٔ دیگرش
به عهد او نی عجب اگر نبارد سحاببس که خجل باشد از دست عطاگسترش
نی ز عهود قدیم بیش ببارد که ابراز حسد کفّ اوست همیشه چشمی ترش
فرّ گشاده دلش به دجله و نیل نیستمگر که باشد محیط تعبیه در گوهرش
صدور هر کار خیر چه در حرم چه به دِیرژرف چو بینی بوَد مسند او مصدرش
ای کف دربار تو برشده ابری که هستسوختن آز برق صیت سخا تندرش
چون به تو اقبال ساخت قدر جلالت شناختتیغ نهان در نیام نیست عیان جوهرش
دادگرا چرخ پیر عروس گشتی به تونشگفت از آنکه خواست جوان بود شوهرش
آنکه به دانش بوَد کاشف غیب و شهودپیش تو نشناخته است ایمنش از ایسرش
هیچ قضایی به ملک نیارمد با مرادتا که نگردد ز تو تقویتی یاورش
بهر مهام عباد جای نگیرد تو راکس ار ز آهن بود عناصر پیکرش
میرا از بس که هست گفتهٔ جیحون پر آببه پای خود هر طرف روان بود دفترش
مهر تو کندش ز یزد ور نه به بنگاه خویششاهد فرخار بود بلکه می خلرش
تا که بود زلف دوست کمند عاشق‌رباشتا که بود چشم یار غمزهٔ غارتگرش
پشت عرب تا عجم به پیش کاخ تو خمکه جز به کاخ تو نیست ملک و ملک زیورش