گنج

شمارهٔ ۴۹ - وله

۳۲ بیت
جهان فهرست ایجاد و سطور امصار ایرانششهنشه نام یزدان مدح مجدالملک عنوانش
ازین نام خوش یزدان و زین فرخنده‌فر عنوانهمی طوبی لک ای ایران رسد از باغ رضوانش
الا ای ترک نسرین‌رخ، گل‌اندام و شکر‌پاسخکه سرو قدت از خطّ سمن‌سا بار ریحانش
مرا بر یاد مجدالملک ریحان بربطی می دهخصوص اکنون که دی سرگرمی از تاراج بستانش
نه بر گل نغمه زن بلبل نه با سرو آشنا صلصلکه باغ از زاغِ شوم‌آیین دگرگون گشت دورانش
فلک از ابر تا چرم پلنگ آراست بر توسنز سردی شیر خواهد کآتش افتد در نیستانش
خضر گر دست شوید از بقا نشگفت کز سرماچو مرآت سکندر منجمد گشت آب حیوانش
چنان افسردگی در طور گیتی از دم دی‌مهکه آتش نیست امکان جلوه بر موسی بن عمرانش
به فصلی این چنین زردشت افروزد اگر آتشمغ‌آسا خاک ره بوسد به جان و دل مسلمانش
پدید امروز هایل زمهریری گشته در کیهانکه رقصد روح عاصی در تن از فردا و نیرانش
گل و نسرین و نَستَروَن سفر کردند از گلشنبه غیر از سرو کو بگرفته دامان در مغیلانش
بده ای لعبت آذر میی آذر‌سلب کآذرز مستان عیش نستاند به نیروی زمستانش
برفت ار نار از بستان بتی بایست پردستانکه هرشب تا سحر بازی کنی با نار پستانش
نماند ار سبزه گرد جو نگاری سبزخط می‌جوکه خرم‌تر بود از سبزهٔ خط عنبرافشانش
فرو بست عندلیب از دم بیاور مطربی محرمکه در افسرده تن جان نو انگیزد ز دستانش
چه غم گر نشکفد نرگس ز ترکی زیب ده مجلسکه خود نرگس بود مسکینی از چشمان فتانش
نروید حالی ار سنبل مهی جو ضیمران‌کاکلکه باشد در شکنج مو دل سنبل گروگانش
نمانْد از وجدْ فروردین به مجدالملک جم فر بینکه هی از کلکِ مشک‌آگین بهشت‌آساست ایوانش
چنان از پاک‌دامانی بوَد در مردمی جامعکه گویی یک جهان انسان زده سر از گریبانش
به کار مُلک از این آصف نماید خامه اندر کفهمان معجز که بد خاتم ز انگشت سلیمانش
هنر چندان در او مضمر که ناید در شمار اندرنه بل پیر خرد در هر هنر طفل دبستانش
به گاه چامه گفتن آن قَدَر اشعار خوش راندکه بوسد نای مشکین خامه پور سعد سلمانش
بهار ار گفت او یابد ز آذر نیست آزارشجوان ار شعر او خواند ز پیری نیست نقصانش
اگر مجنون فرخ پی بخواندی یک غزل از ویدل لیلی چنان بفریفت کامد گوی میدانش
اگر بیتی از او بد زیب کاخ اندر زلیخا رادمی صد بار یوسف بهر وی بشکست زندانش
چو نونی بر نویسد باج از ابروی دلدارشچو لامی برنگارد تاج از گیسوی جانانش
گه تصویر آن سان نغز و با معنی کشد صورتکه مانی ماند انگشت تحیر در به دندانش
اگر نقشی زند صالح وگر شکلی کشد طالحچنان نیکو بود کز رخ تراود کفر و ایمانش
بتی را کو بیاراید به لوح سیمگون شایدگر ابراهیم اندر کعبه سازد زیب ارکانش
گر او تمثال آدم را نگارد بر رخ دفترفتد بی‌اختیار اندر سجود از وجد شیطانش
الا تا آنکه آذرمه نباشد خوی آزارشالا تا آنکه آبان‌مه نباشد طبع نیسانش
سرت سبز و دلت خرم رخت سرخ و تنت بی‌غمسرایت گلشنی کز قد تو سرو خرامانش