گنج

شمارهٔ ۴۴ - مطلع ثانی

۱۰ بیت
ای خدیویکه وجودت زخدائی اعزازکرده بر خلق در رحمت و آسایش باز
در دل مهر فروغت چه غم از کین حسودکه مصونست کلیم از خطر شعبده باز
کاخ اطعام ترا از بن دندان گردیدقرص خور نان و فلک خوان و سحرگه خباز
خضر را گویند زان خضرش گشته است لقبکه دمد سبزه بهر جای نشیند زاعجاز
این سخن را مثلی یافت نشد تا که خدایاز قدوم تو جهان را چوچنان داد طراز
هرکجا شقه گشاید علم دولت توقصب السبق زخلد آورد از مایه و ساز
زان صفابخش مقامات یکی آمد یزدکز خلیلی ز تو گردیده ببطحا انباز
لیکن این یزد برآن پیلتن شیر سرشتهمت در خوف و رجا راست چو نخجیرگراز
گر کشد زو نخورد ورنکشد زو بخوردکه بنخجیر گراز است دوسو دل بگداز
تا عرب مرد حجاز است و عجم اهل عراقجوش جیشت به عراق وصف خیلت به حجاز