شمارهٔ ۴۲ - در تهنیت عید رمضان
مه شوال چو برکوه فرابست کمرروزه بگریخت چنان کهش نتوان یافت اثر
سخت بود این رمضان سست ندانستم منورنه کی بستمش اینگونه بر تخت کمر
دیدی آن عربدهٔ واعظ و عُجب زاهدکز مه نو به یکی چشم زدن گشت هدر
مقریان را که گلو بود چو قُمری پر بادنک هلال آمد و افشرد به حنجر خنجر
الغرض چون مه شوال برافراشت علمدید از روزه جهان را همگی زیر و زبر
نه به یک جام شراب و نه به یک چنگ ربابنه به یک مجلس شهد و نه به یک کاخ شکر
خسته جان شیخ و نوان تفته روان شوخ جوانخون جگر خرد و کلان سوخته دل ماده و نر
مطربان آمده خاموش چو پر بسته هزارشاهدان گشته سیه پوش چو بگرفته قمر
نیک، بد دل شد و بر حالت گیتی افسردکه مگر عمر به سر برد و به پا شد محشر
ورنه کو مغبچگانی که ز من ماند به پارهمه در مِهر بهشت و همه در کینه سقر
چون شد آن قصر برافراخته همچون فردوسچون شد آن بادهٔ افروخته همچون کوثر
پس سفیری طلبید و به فلک داد پیامکهای درون پر ز معانی و برون پر ز صُوَر
چیست این فتنه که بینم ز تو در مُلک پدیدکه خود از سایهٔ فرزند گریزد مادر
مگر از کوکبهام نیست ترا آگاهیکه برِ تیغ من انداخته خورشید سپر
فوجها دارم کوشنده مثال ضرغامتوپها دارم غرنده مثال اژدر
فلک از بیم بلرزید و چنین داد جوابکهای به خُدام تو رضوان جنان فرمانبر
ملکتی را که تواش پار نهادی با منداشتم هر دمش از خلد برین نیکوتر
هم نشاندم به چمن بر لب هر چشمه درختهم فشاندم به دمن بر سر هر لاله مطر
لیک ماه رمضان دید چو ملکی اینسانرغبت آورد و طمع کرد و برون تاخت حشر
پس بخواند ازو ز رایش رجب و شعبان راگفت جاسوسوش آرید بر این خطه گذر
هر که بینید فریبید ز من او را دلچه به عقل و چه به نقل و چه به زور و چه به زر
آن دو تن نیز پس از هم برسیدند به ملکبه برون طالب خیر و به درون صاحب شر
هرکجا از کِه و مِه جشنی و جوشی دیدندخیرخواهانه نمودند در آن خیل مقر
اولا گفتند ای قوم حذر از شوالکه ورا نیست ز دنیا و ز دین هیچ خبر
گه درین فکر که کی ساده رسد از خُلُخگه درین ذکر که کی باده رسد از خُلر
لیک از آنجای که بُد بار خدا یار شمارمضان زد به شهی طبل و رسد با لشکر
فیض عقبیٰ بُوَدش غالیهسا بر اَیْمَنعیش دنیا بوَدش نافه گشا بر اَیْسر
خلق نادیده و نشناخته گفتند به همآفرین زین ملک راد رعیت پرور
رمضان نیز شبانگاه درآمد در ملکمحتسب خواند و عسس راند به هر راهگذر
گفت هر کس که برد ساده ببُرّیدش پیگفت هر کس که خورَد باده بکوبیدش سر
نان اگر خواست کسی گفت که بر خوان خلیلآب اگر جست تنی گفت که در جام خِضَر
هر چه گفتم رمضانا بهراس از شوالجان مکن جور مکن گنج منه رنج مبر
نشنید از من و زد آتشی آنسان در ملککه ز دودش بچکید اشک ز چشم اختر
گفت شوال مخور غم که بجان و سرمیربه مه روزه همین گاه نمایم کیفر
پس ز جا جست و میان بست و براند اسب و کشیدتیغ از ماه نو و زد به دلِ روزه شرر
راست گفتی که امیر است و به پیکار عدوتاخته یکتنه شمشیر زن و جنگ آور
بت شکن دادگر عهد براهیم خلیلکه به ایوان همه بحر است و به میدان آذر
در وغا برکنَد از تن ز دلیری جوشنگاهِ کین بفکنَد از سر ز شجاعت مغفر
سطوت آموخته از برقِ پرندش آتشسرعت اندوخته از سیر سمندش صرصر
ماه بی عون لوایش نفروزد به افقمهر بی یاری تیغش ندمد از خاور
ننهد وحش بجز در کنف خیلش گامنزند طیر بجز بر طرف میلش پر
جیشها داده هزیمت که ز انجم افزونحصنها کرده مسخر که ز گردون برتر
پای پیک آبله زد دست دبیر آفت یافتبس که برد آن و نوشت این خبر از فتح دگر
آنچه من دیدم از او صد یکش از بر شمرمدر هزاران کس ده تن ننماید باور
همه بگذار چو شد یزد پر از شورش عامخاصه وقتی که تهی بود ز لشکر کشور
لب ارذال کز آرامی گیتی بُد خشکفتنه کردند که سازند مگر کامی تر
سوی هر خانه دویدند به صمصام و سناندر هر دکه گشادند به کوپال و تبر
این دوان تا که زنی را کشد از دامن شویوآن روان تا پسری را ستد از چنگ پدر
این به فریاد که بس شاه جهان را اورنگآن به بیداد که بس میر زمان را افسر
از غبار رهشان چشم کواکب شد کوراز غو نعرهٔشان گوش ملایک شد کر
آنچه اشرافِ بلد داد زدندی کهای قومتخم در شوره مکارید نبخشید ثمر
خواهشی چند نمودند که تحسین به یزیدمطلبی چند سرودند که رحمت به عمر
باری از این شغب و شور چو لختی بگذشتدل آگاه امیر آمد از آن مستحضر
آنچنان شد غضب آلوده که مژگان نگارآنچنان گشت بر آشفته که زلف دلبر
گفت پیدا نشد این بد مگر از نیکی منشاخ نیکی منشانید که بد آرد بر
پس برآمد به سمند و به کف آورد کمندخود ننهاده به سر خفتان ننْموده به بر
چرخ بگرفت عنانش که بگو با مریخفتح بوسید رکابش که بفرما به ظفر
هم قدر گفت بمان منت خود نِه به قضاهم قضا گفت مرو خدمت خود ده به قدر
او نپذیرفت ز کس برخی و فرمود به خصمآنچه را صولت حیدر به یهود خیبر
نور چهرش چو درخشید بر آن تیره دلانآنهمه آتش افروخته شد خاکستر
آن یک از خوابگه موش همی جُست مَناصوآن یک از کلبه خرگوش همی خواست مَفر
داورا بنده دیهیم تو تاج الشعراستکه چنو بنده کم آورده به کیهان داور
ولی از کید خضر باشدم آن قدر ملالکه اگر بار دهی رخت کشم سوی سفر
من در این مرز چنانم که به معدن یاقوتمن در این بوم چنانم که به دریا گوهر
شعر دلکش چه فزاید چو لئامت به فحولدختر بکر چه زاید چو عنن در شوهر
مهر تو بسته به قلاده مرا همچون شیرورنه در بیشه افلاک فکندم اخگر
تا دمد آینهٔ مهر و چمد ساغر ماهعمر خضرت بود و طنطنه اسکندر