گنج

شمارهٔ ۴۱ - ممدوح این قصیده معلوم نیست

۳۰ بیت
ای بروی و خوی تو برج مه و چرخ اثیروی بخوبی زهره ات مزدور خورشیدت اجیر
چهر تو شیریکه از آن شیر پیدا رنگ خونلعل تو خونیکه درآن خون نهفته بوی شیر
کوته اندر پیش دلجو قامتت سرو بلندتیره اندر نزد نیکو عارضت بدر منیر
این رخست اندر نقابت یا که ماه اندر قصباین قداست اندر قبایت یا که سرو اندرحریر
ها برافشان دست و شو ما را بکامی پایمردهابرون نه گام و شو ما را بجامی دستگیر
هی چه کوشی با عزیزان و مرا بینی ذلیلمی چه نوشی با بزرگان و مرا دانی حقیر
زافتقار شاه برکوی من از گردون حصارزاهتمام میر درکاخ من از سندس حصیر
باده دارم که نشنیده است بویش هیچ شاهساده دارم که نادیده است رویش هیچ میر
هر شب از نور شرابم صحن گیتی همچو قارهردم از دود کبابم سقف گردون همچو قیر
مطربان دارم که دل از صوتشان یابد قرارساقیان دارم که چشم از حسنشان گردد قریر
در میان محلفم گردنده از خورشید جامبرکنار مجلسم بنهاده از گردون سریر
گر تو ای ابرو کمان یکروزم آئی میهماندیگر از بزمم نپیچی رخ زنندت گر به تیر
خانه بینی شریف و خلوتی یا بی نظیفدرگشاده خوان نهاده نقل نیکو می هژیر
میگسار اندر یمیمنت دلبری خدمت گزیننی نوا زاندر یسارت شاهدی منت پذیر
مستهائی با ادب خنیاگرانی نوش لبآن بزیر آراسته بم آن ز بم رفته به زیر
زینهمه نیکوتر است آنگه که از بهجت مراکلک بر دفتر ترنم راند از مدح امیر
مایه بحر عمیق اندر بر طبعش تباهپایه چرخ بلند اندر بر قصرش قصیر
حسن تقریرش سماعت داده بر گوش صمیملطف تحریرش بصارت هشته در چشم ضریر
پیش فرش موج خشکد بر رخ بحر محیطنزد بذلش رعد نالد بردل ابر مطیر
ز امتزاج اختر و ارکان چو آمد این خلفاز جمال روز افزونش جوان شد چرخ پیر
بس غناخیز است عهد ز انواع نعمصد منادی یافت نتواند بملکش یک فقیر
برق صمصامش چو گردد اخگر انگیز نبردچشم سردی دارد از دوزخ روان زمهریر
ای امیربا دل باذل که باندبیر تووقت هیجا کار شمشیر آید از کلک دبیر
برمیانت یک پرند و از یلان فوجی گشنبرکمانت یک خدنگ و از گوان جمی غفیر
بانگ کوس اندر صماخت خوشتر از بانگ رباببوی خون اندر مشامت بهتر از بوی عبیر
بفکنی پهلو ز پشت اسب چون برگ از درختبرکشی اژدر زغار کوه چون موی از خمیر
تیر آتش بارت اندر سینه کند آورانچون ستاره ذو ذنب اندر دل چرخ اثیر
پشت خم تیغ تو اندر کله بد اخترانراست مانند هلال اندر سپهر مستدیر
کین دشمن در دل تو رعب تو در قلب خصمچون منافق در بهشت و چون موافق درسعیر
تا وصال دوستان باشد روان را بوستانیارت اندر عیش و نوش و حاسدت دروای و ویر