گنج

شمارهٔ ۴۰ - وله

۵۲ بیت
بستم چو زی گشاده رواق ملک کمرشد آسمانم ابرش و خورشید زین زر
گردون به هدیه اخترم افشاند بر کلاهدریا به رشوه گوهرم آویخت بر کمر
بر کف من نهاده شد از ماه نو حسامبر کتف من فکنده شد از قرص خور سپر
دهرم به گریه گفت مرا از برت مرانچرخم به لابه گفت مرا همرهمت ببر
گردید هم‌عنان من از روی جان قضاآمد رکاب‌گیر من از صدق دل قدر
آب حیات داد پیامم که بهر شاهجان دادم و نکرد مرا چارهٔ خضر
باغ بهشت گفت که بر یاد بزم ویپژمردم و نیافت کس از من برش گذر
ذرات ممکنات به گرد اندرم دخیلکآمد ز راه ترک من آن سرو سیمبر
قدش ز غصه همچو یکی خم شده نهالخدش ز لطمه همچو یکی منخسف قمر
بس بر حریر پیرهن از مویه چاک زدگفتی که کاخ من شده بازار شوشتر
بس سرو قد خویش ز اَندُه به خاک کوفتگفتی که بزم من شده صحرای کاشمر
هی کَند زلف و گفت که ای جسته از کمندچون شد که بی‌مَنَت سفر افزود بر حضر
خاصه چنین سفر که ز عشق حضور شاهارواح کاینات تو را گشته پی سپر
من کز همه نکوترم از بهر ارمغانهنگام بزم و رزم ز اسباب خیر و شر
در بزم طلعتم به یکی جلوه ساختنمانند روی شاه فروزد دو صد بصر
در رزم مژه‌ام به یکی چشم برزدنچون ناصری خدنگ شکافد دو صد جگر
از گفتِ من به درگهِ شه ریز دُرّ نابوز زلف من به پای ملک ریز مشک تر
گفتم بتا در آنچه شمردی ز حسن خویشمن دیده‌ام به چشم خود البتّه بیشتر
لیکن چه بایدم که تو را زلف دل‌فریبدزد است و دزد راست به ملک ملک خطر
نظمی چنان به کشور شاه است کاندر اومِی را به طبعِ کس نَبُوَد زَهرهٔ اثر
این نیست آن بلد که غزالان چشم توهر لحظه ره زنند ز مستی به شیر نر
این نیست آن زمین که خور از ترکتاز تولرزان ز خاوران سپرد راه باختر
کیهان در این دیار نگوید به کس درشتکیوان در این حصار نیارد به کس نظر
شد آن زمان که از ستم زاغ زلف توشاهین زند به سان مگس دست غم به سر
رفت آن اوان که از فزع ابروان توماند مثال حلقه هلالت به پشت در
سوگند اگر خوری که به بیداد نگرویبا من بچم به درگه دارای دادگر
سلطان حمید ناصر دولت نصیر دینکامروز دین و دولت از او هست مفتخر
شاهی که دست بخت جمال و جلال اوستهرچ آن شود پدید به گیتی ز نفع و ضر
قدرش ورای صورت و معنی فشرده پیزآن پیشتر که ظرف معانی شود صُوَر
بی‌سِیرِ آسمانی و بی‌جَهدِ روزگارهردم هزار نصرت از او گشته جلوه‌گر
خود کیست آسمان که از او آیدش نویدخود چیست روزگار کز او باشدش خبر
با عون او نهنگ شود کامجو به بحردر ظِلّ او هِزَبْر بُوَد گام‌زن به بر
روزی نه آنکه خصم نیاویزد او به داروقتی نه آنکه دوست نیارامدش به در
برجای سر مگر به کله باشدش خردبر جای تن مگر به زره باشدش ظفر
هر صبح جزیه‌گیر خصیم است تا به شامهرشب عطیه‌بخش یتیم است تا سحر
از شهر ساختن نشود همتش گسلوز قلعه کوفتن نشود خاطرش کدر
ابری‌ست چون به گوشهٔ ایوان شود مقیمبرقی‌ست چون به عرصهٔ میدان کند مقر
در هر کمال جان وی اندام آن کمالدر هر هنر وجود وی استاد آن هنر
خرطوم پیل را گه کین برکند ز بُنبازوی شیر را به وَغا بشکند به بر
کوشیدنش به پیل بود لعب صیدگاهجوشیدنش به شیر بود کار مختصر
خرگاه گرم او به به همه حال بر سمندبالین نرم او به همه وقت از حجر
گویی به تن زره بودش خوابگاه خزمانا به سر سپر بودش متکای پر
ای شاه شه‌نژاد بر تخت عدل و دادغم از تو مایه‌سوز و نشاط از تو بهره‌ور
بر قامت تو فخر قبایی‌ست کآمده‌ستمردانگیش ابره دلیرش آستر
ایزد نکرده خلق بدین فرخی ملکیزدان نیافریده بدین زیرکی بشر
بنهاده منظر تو بصیرت به چشم کوربخشوده منطق تو شنودن به گوش کر
شاها اگر نَبُد به تو جیحون امیدوارزآلام گشته بود کنون کمتر از شمر
چندی چو جبرئیل بدم ضیف بر خلیلکو را همی ز عجل سمین باد ما حضر
گویی فرشته‌ای‌ست گنه‌کار کایزدشدارد معذب از رخ دیوان بدسِیَر
یا نی گمان بری که ز کفران بر نعمرضوانی از بهشت درافتاده در سفر
تا خاک از درنگ به پستی بود شهیرتا آسمان ز سیر به رفعت بود سمر
نازد همی ز اوج سریر تو عز و جاهبالد همی به شیب لوای تو فال و فر