شمارهٔ ۳۹ - وله
نوروز در رکاب ولیعهد کامگاراز ره رسید و سود جبین نزد شهریار
فصل بهار و وصل ولیعهد شاه راگل ریخت در یمین و گهر ریخت در یسار
زین وصل شد کنار ملک مرز نارونزآن فصل شد حدود جهان پر ز لاله زار
نوروز گوئی از ملک امسال شرم داشتز اطوار برد و ابر سیاه سپید کار
افتاد در رکاب ولیعهد زان سببتا وی شود شفاعتش از شاه خواستار
چونانکه عفو کس طلبند از خدا رسلاو نیز خواست عفو وی از ظل کردگار
اینک بشکر مرحمت شاه سبز بختنوروز سبز کرده همه دشت و کوهسار
بر دست شاخ بسته ز پیروزه دستبنددر گوش غنچه کرده ز یاقوت گوشوار
بنشین بزیر سرو و بچم بر فراز کوهبشنو ز شاخ گلبن و بگذر بمرغزار
یکسو فغان صلصل و یک سو خروش کبگیکسو نشید بلبل و یک سو نوای سار
نبود کسی که می نخورد موسمی چنینور گوئیم که هست بود از جنون فگار
نی نی ز مهر شاه و ولیعهد اهل ملکمستند آنچنان که ندارند می بکار
از آن پدر مدارج تا جست سرفرازوز این پسر معارج تخت است پایدار
از آن پدر بایوان هر هوشیار مستوز این پسر بمیدان هر مست هوشیار
از آن پدر دوچار زیاران همه رهاوز این پسر رهای ز دشمن همه دوچار