گنج

شمارهٔ ۳۸ - وله

۳۰ بیت
چون خلیل از خلعت خُلّت ز حق شد کامگارظل حق هم با خلیلش برد این صنعت به کار
هان اگر معنی شناسی بگذر از صورت که نیستظل و ذی ظل امثالی غیر جبر و اختیار
ای به رخ برهان حسن از حسن برهانهای منعیش ساز و غم گداز و نرد باز و می بیار
ها برافشان دست تا نوشادیان کوبند پایها بجنبان زلف تا تا تاریان بندند بار
رخ نما از پرده تا هوشیار گردد هرچه مستلب گشا در نغمه تا مست اوفتد هر هوشیار
گل به نزد چهرت از اظهار هستی صدمه کشمل به پیش چشمت از ابراز مستی لطمه خوار
یاد داری آنکه در مستی شبی گفتم به توکآید این ایام خلعت بهر میر از شهریار؟
گفتی ار چون صبح دوم صادق آئی در سخناول از وصل رخم بزمت شود خورشیدوار
اینک این تشریف شه وان امر اوفوا بالعهودمر مرا بر یاد میر از لعل خود شو حقگزار
میر فرخ پی خلیل الله کز اطمینان قلبداد اصنام زلل را یمن عهدش انکسار
ناوک رمحش چو ماری کاندر آن اشکال مورجوهر تیغش چو موری کاندران اطفال مار
گاه ایوان کلک او جذاب یک گیتی ادیبوقت میدان تیغ او نهاب یک کیهان سوار
بر عنان یازد چو دست آید قضا را پایمرددر رکاب آرد چو پا باشد قدر را دستیار
دوش گفتم با خرد کای شمع مشکوی کمالدر نهان میر ما نقصی بود بس آشکار
زانکه حق از آب و خاک و باد و نار آورد خلقوین یگانه میر را کامل نبینم زین چهار
زآب و خاک و باد لطف و حزم و عزم او دلیللیکن او را قهر نبود تا کند اثبات نار
گفت فضّ الله فاک ای کند عقل تند جهلبا چنین دانش چسان در شعر جستی اشتهار
میر در تهذیب اخلاق آن قدر فرمود جهدکش بدل شد نار بر نور از عطای کردگار
حاش الله نامش ابراهیم و آنگه نار قهرنار و ابراهیم در یکجا نمیگیرد قرار
ای مهین میر ملایک عنصر صافی ضمیرکت نکو اطوار بر هر پارسا آموزگار
ملک را تا شد مقلب لطفت از هر عنف گشتنیش نوش و چاه جاه و سوک سور و خصم یار
مایه امن است امروز آنکه دزدی کرد دیمصدر صلح است امسال آنکه مفسد بود پار
نام بین بر جای ننگ و جام بین بر جای سنگگنج بین بر جای رنج و فخر بین بر جای عار
کله هر کس که بدبین بود اینک در لجامبینی هرکس که خودسر بود اینک در مهار
داورا ای آنکه جیحون را ز شکرت عجزهاستگرچه باشد گاه نظمم معجزاتی استوار
دوستم کردی بلند و دشمنم کردی نژندپایه‌ام از یک به دَه شد مایه‌ام صد بر هزار
راستی مهر توام زی سجن اسکندر کشاندورنه هارب بودم از کج طبعی خویش و تبار
باطن هریک چو بشکافی کم از ما فی البطونظاهر هریک چو وابینی کم از موی زهار
تا که در هر صبح سلطان معلی تخت مهربر تن گیتی فرو پوشد خلاع زرنگار
جسمت از تشریف اعطاف شهنشه مفتخرفرقت از یرلیغ الطاف ملک در افتخار