گنج

شمارهٔ ۳۴ - وله

۲۹ بیت
گفتم بتا هوای سفر بینمت به سرگفتا بلی مَهَم من و مَه را سزد سفر
گفتم خوش آن زمین که تو آیی در آن به زیرگفتا خوش آن سمند که دارد مرا زبر
گفتم که با تو است سفر خوشتر از بهشتگفتا که بی من است حضر بدتر از سفر
گفتم مگر خرید گهر را چمی به بحرگفتا خجل به بحر ز دندان من گهر
گفتم مگر برای شکر رو نهی به هندگفتا به هند حسرت لعلم خورد شکر
گفتم چمی به کاشمر آیا به سیر سروگفتا که بنده قد من سرو کاشمر
گفتم روی مگر ز پی مشک تر به چینگفتا بود به طرّهٔ من چین مشک تر
گفتم ز حُسنِ تو چه بلدها رسد به خیرگفتا ز حسن من نتراود به غیر شر
گفتم خوش آن کمر که تو بندیش بر میانگفتا میان کجاست که بندم بر او کمر
گفتم خوش آن زره که تو پوشیش بر بدنگفتا زره بس است مرا موی فتنه‌گر
گفتم خوش آن سپر که تو اندازیش به کتفگفتا که لوح سینهٔ سیمین مرا سپر
گفتم به پاس خویش حمایل نمای تیغگفتا که تیغ من بود ابروی جان شکر
گفتم ز شیر نر بود ای بس به بیشه خوفگفت آهوان چشم من افزون ز شیر نر
گفتم که ره بُوَد ز حَجَر سخت و تو لطیفگفتا دل من است به صد سختی از حجر
گفتم که در جبال به ترس از کمین دزدگفتا که زلفِ من بُوَد از دزد دزدتر
گفتم که ایمن این سفر از فرّ کیستیگفتا ز فرّ آصفِ جم‌جاهِ نامور
گفتم مرا چرا نبری در رکاب خویشگفتا ترا وزیر فکنده است از نظر
گفتم چه‌ات دلیل به بی‌لطفیِ وزیرگفت از نبردنت چه دلیلی‌ست خوب‌تر
گفتم همان وزیر که نَهْیَش کند قضاگفتا همان وزیر که امرش بَرَد قدر
گفتم همان وزیر که کوهی‌ست از شکوهگفتا همان وزیر که کانی‌ست از هنر
گفتم به برّ و بوم برای چه راند رخشگفتا برای آنکه دهد نظم بوم و بر
گفتم شکفت از او به موالف ز وجد دلگفتا شکافت زو به مخالف ز غم جگر
گفتم به ملک شوکت او چرخ زاویهگفتا به قوس حشمت او کهکشان وتر
گفتم رواقِ درگهِ قدرش بُوَد سپهرگفت از قبابِ خرگهِ جاهش بُوَد قمر
گفتم بُوَد خدنگِ نفاذش فلک‌گذارگفت از فلک خدنگِ نفاذش کند گذر
گفتم قبای مجد ورا ابره‌ای‌ست چرخگفتا که چرخ را نسزد بهرش آستر
گفتم بُوَد به پاکی گوهر به از ملکگفتا بدین صفت که ندانم کس از بشر
گفتم همیشه تا که بُوَد گنبد اثیرگفتا مدام تا که بُوَد چرخ را اثر
گفتم ز جام کام زند راح مستدامگفتا به تخت بخت کند عیش مستقر