گنج

شمارهٔ ۳۳ - وله

۳۹ بیت
ای که ز چشم و لبت نوبت بوس و کنارگردد هشیار مست، مست شود هوشیار
زلف تو بر روی خط ماری تازان به مورخط تو در زیر زلف موری تازان به مار
جز از لب و چهره‌ات هرگز نشینده‌امناری هم‌سنگ نور، نوری هم‌رنگ نار
گوشه‌نشینْ مژّه‌ات، ترکی عصیان‌پرستدامان برچیده زلف هندوی پرهیزگار
از دل سنگین تو که برده زآهن گروزآن دل من می‌تپد که شیشه دارد به بار
لالهٔ بی‌داغ نیست جز دل تو کز ازلداغ ورا هر دلی برده پی یادگار
زابروی تو چشم مست قبضهٔ تیغش به دستچون به کف ذوالخمار قائمهٔ ذوالفقار
تا به یمین و یسار زلف تو بیزد عبیرنیست ز آشفتگیم فرق یمین و یسار
آذر و آذار را من از تو بشناختمبی‌تو بهارم خزان با تو خزانم بهار
لعل و رخت در صف آتش و آبند لیکآب تو آتش‌فشان آتش تو آب‌دار
گر تو نقاب افکنی از رخ خورشیدوَشمن به هوایت ز مهر رقص کنم ذره‌وار
کار من و عیش من ذکر تو و فکرت استخوشتر از این نیست عیش بهتر از این نیست کار
خواه به تیغم بزن یا به کمندم ببندهرکه گرفتار توست در دو جهان رستگار
بی‌تو ندارم شکیب وز تو نخواهم گسستگر بفتد تن به خون ور برود سر به دار
وصف توام در کلام بوی توام در مشامگو ببُرندم زبان گو بکنندم مهار
ره که به دنبال توست چاه ندارد به پیششب که می از دست توست صبح ندارد خمار
چنین که از مهر و ماه همی بری تاج و باجمگر گزیدت به خیل خواجهٔ والاتبار
مهین محمد علی معاون الملک رادکه دفتر ماسوی از او گرفت اعتبار
آنکه به طبع بلند وز گهر ارجمندختم بزرگی نمود به نام او کردگار
در بر ایوان او چرخ ندارد شکوهبه نزد اجلال او کوه ندارد وقار
به هر زبانی طلیق به هر بیاتی رشیقبه هر صناعت دقیق به هر هنر کامگار
منظر او چون ارم محضر او چون حرموجود او مغتنم عهود او استوار
قوام دولت از او نظام ملت از اوبطش پر او سکوت بخش کم او هزار
نامهٔ او از رموز ذخیرهٔ آسمانخامهٔ او از حریر عاقلهٔ روزگار
ای تو در امثال خویش فروز حسن سیاقوز در گفتار تو به گوش جان گوشوار
عزم تو همچون کلیم رخت برد در بحورحزم تو همچون خلیل تخت نهد بر شرار
رای تو گر در جهان فروزد آن سان که اوستلیل ز تابندگی پنجه زند با نهار
در کنف حفظ تو سقف نخواهد ستونبا شرف عون تو ملک نخواهد حصار
زهره برد از قضا هر چه تو را در پناهتیغ کشد بر قدر هر که تو را در جوار
برق ز جودت به ابر ابر ز خشمت به برقخنده کند قاه قاه گریه کند زار زار
کلک در ایام بزم به گفته‌ات ملتجیتیغ به هنگام رزم به ضربت امّیدوار
هر که به کاخت شتافت زان پس کاعزاز یافتبدره ستد پنج پنج صدره برد چار چار
گر همه در عهد تو بید نشانند و سروسیب دهد کیل کیل نار دهد بار بار
دادگرا شعر من که زد به شعری علماختر گوهروش است گوهر اختر شعار
طبع من و گفت من لجّه و لؤلؤ نابمدح تو و ذات تو بحر و در شاهوار
وشاقکان تو راست ز چتر کاووس ننگنگارکان مراست ز جام جمشید عار
درخور من کن عطا یا به خور خویشتنورنه شود از چه رو سیم عزیز تو خوار
تا که به قانون نقل نیست چو امروز دیتا که به فتوای عقل نیست چو امسال پار
خیل تو گردون‌مسیر میل تو آفاق‌گیرفرش تو را عرش تخت تخت ترا بخت یار