شمارهٔ ۳ - در تهنیت عید غدیر و ستایش علی بن ابیطالب سلام الله علیه
مست از غدیرخم نگر مهر و مه و ارض و سماآری مجو هوشی دگر چون شد سقایت با خدا
می وحی و خمش عقل کل پر ز و غدیر از بوی گلبخشنده سلطان رسل نوشنده شاه اولیا
چو نشد علی بر انس و جان مولای پیدا و نهانمقصود ایزد شد عیان ز ارسال خیل انبیا
از حق بحیدر زین نگه معلوم شد کز دیرگهاو بد درو باقی شبه او بدشه و باقی گدا
در بازگشت از بیت رب بر امر حق میرعربآراست منبر از قتب بر نصب فخر اوصیا
وه زاشتری کش از جهاز اسباب منبر گشت سازآنرا بس است از بهر ناز اندر دو کون این اجتبا
صد صالح او را ساربان صد خضرش آب آور بجانهم در حرم او را مکان هم از ارم او را گیا
سیمرغش اندرگاه تک گوینده النصرلکپشتش به از روی ملک پشمش به از پر هما
لبها چو دامان امل پهن و دراز و بی بدلگردن چو بنیان ازل مشدود و ممدود و رسا
هم جسم او معراج پو همچون براق برق خوهم ساق او میثا ق جو با ساق عرش کبریا
رقصش چو لیلی در جبل بانگش چو مجنون بر قللطوقش چو بلقیس از حلل زنگش چو داود از صدا
ایّام هشیاری کشان موری بصد سورش عنانهنگام مستی زو رمان هوش هزاران اژدها
باری چو احمد زد قدم بر آن قتب ز امر قدمافروخت هر چوبش علم بر چرخ اعظم ز اصطفا
رضوان زچوبش در جنان پیوند طوبی زو بجانگشت از پلاسش آسمان در آرزوی متکا
آنگاه بازوی علی بگرفت و با صوت جلیگفت آنکه من اورا ولی داند علی را پیشوا
هرکش به پی ره کرد طی خواهد بمقصد برد پیو آنکو خطا ورزد بوی ورزیده با یزدان خطا
شد چهر قومی چون قمر زین مژده فرخ اثرشد خا طر برخی کدر زین لفظ معنی آزما
زان امتحان رشد وغی هرکس بحدی برد پیای ترک بیحد بخش می کز حد گذشت این ماجرا
روز نشاط است و خوشی نی گاه خشم و سرکشیبفکن بساط می کشی دع ماکدرخذما صفا
آهووشا بفروز هین چون چشم ضیغم ساتکینکآمد خلافت را قرین ضرغام غاب لافتی
امروز را از بس شرف از دره التاج نجفحزنست مخزون از شعف خوفست مشحون از رجا
ای آب چهر شعله خو رام و حرون از پشت و روکت زلفرا از رنگ و بو نسل از ختن اصل ازختا
گرمن بروزی اینچنین مست اوفتم عیبم مبینکآب رخ سالار دین عصیان فرو شوید زما
شاه جوانمردان علی دانای مخفی و جلیبر هر نبی و هر ولی کرده است نورش اهتدا
آنشمس افلاک یقین کش بنده روح الامینهم با مساکین همنشین هم بر سلاطین پادشا
کز علوم حق دلش معجون ز نور حق گلشاز یمن عالی محفلش بر عرش نازد بوریا
هم آیت الله کون او هم صبغه الله لون اوماند اگر بی عون او موسی گزیزد از عصا
خور پیش رایش معتزل مه نزد رویش مبتذلبی میل او لنگ است و شل پای قدر دست قضا
از فوق اجرام فلک تا تحت ارکان سمکانگیخته امرش یزک افراخته نهیش لوا
ناسوت از او پر های وهولاهوت از او پر گفتگوملکی که او نگرفت کو جائی که او نبود کجا
ای روی دلها سوی تو محراب جان ابروی توخاک در هندوی تو در چشم انجم توتیا
مخلوق قدرت نه طبق مرزوق جودت ما خلقاز تو سعادت در فرق وز تو اجابت در دعا
هم دار وهم دیار تو هم چرخ هم سیار تومستور تو ستار تو در جزو جزو ماسوای
هم راحت از تو هم تعب هم رحمت از تو هم غضبافسانه ئی و محتجب بیگانه ئی و آشنا
تو جوهر و عالم عرض هستی طفیل و تو غرضبر خلق مهرت مفترض بر چرخ کاخت ملتجا
ذاتی که می پاید توئی نوری که می باید توئیهرچ آمد و آید توئی از ابتدا تا انتها
رنج از تو و درمان زتو گنج از تو و ثعبان زتوعنوان زتو پایان ز تو هم در الم هم در شفا
هر مرده را محییستی هر زنده را مفنیستیعبدی الهی کیستی با این همه فر و بها
کعبه بجز کوی تو نی مشعر بجز سوی تو نیمقصد بجز روی تو نی از سعی مروه تا صفا
وهاب هر دیهیم تو نهاب هر اقلیم توآدم تو ابراهیم تو اندر سر اندیب و منا
باشد مرا گرصد دهان و اندر دهانی صد زبانآن صد زبان با صد بیان نتوان سرودت یک ثنا
اکنون که جیحون شد خجل ازو صفت ای پاینده ظلبه گرترا از جان و دل گوید مدیح اصدقا
آکج پرند راست روکش برتر از خورشید ضوهم جان او کان علو هم طبع او بحر غنا
چشم و چراغ زیرکی رشدش بفضل از کودکینزد ملک رویش یکی پیش خدا پشتش دوتا
هم برمعانی مقترب هم از مفاخر مکتسبدستش زرافشان بر محب تیغش سرافشان از عدی
جان افاضل مات او نور هدی مشکوه اودر شهر ادراکات او دانش چو مردی روستا
ای داد ور دور زمن کت لطف و ستاریست فنگوئی گلت را ذوالمنن اسرشته در بدو از حیا
تا فره ات شد جلوه گر دین افزود گیتی را گهرچونان که گردد معتبر مس از وجود کیمیا
اثبات و نفیت گاه دین برق گمان غیث یقیندست و حسامت وقت کین عمر ابد مرگ فجا
غور تو بحری آنچنان زخار ژرف و بیکرانکش نگذرد چرخ از میان یک عمر اگر سازد شنا
مر کوز بر تیغت ظفر مکنوز در رمحت خطرمخصوص بر کلکت هنر محسوس از کفت سخا
بخت تو چون شخصت جوان شخصت چو بختت کامرانآن یک بزرگی خرده دان وان یک جوانی پارسا
میرا چومن مشکین نفس نشنیده تا امروزکسپیشم فرزدق باز پس نزدم معزی ژاژخا
آنجا که ارباب سخن چون انجم آیند انجمنبا آفتاب شعر من کمتر ز ذرات هوا
لیکن مرا فرما کمک در ساز بهجت یک بیکاکنون که از دور فلک بگذشت صیف و شد شتا
طبعم بلند و مایه نی جز حسرت از همسایه نیملبوس نی پیرایه نی از کرته بشمرتا قبا
بی بهره از زر مشت من محروم از خز پشت منانکشت من انکشت من فقرم نعم جوعم غنا
نی ساده نورس بکف نی باده دیرین به رفهم بایدم زان یک شرف هم شایدم زین یک علا
تابیش باشد محترم عید غدیر از عید جمیارت ز عشرت مغتنم خصمت به عسرت مبتلا