گنج

شمارهٔ ۲ - در منقبت اسدالله الغالب علی ابن ابیطالب سلام الله علیه

۳۶ بیت
گفتم بعقل دوش که ای آیت هدیگشت اول از مشیّتِ که ، کفر و دین بنا ؟
کی نور دین و ظلمت کفر انتشار داشتگر حکمت حکیم نمیکردی اقتضا
از قدرت که بر سر بازار اختلافاین شوخ پارسی شد آن شیخ پارسا
فرمود ارادهٔ که بر ابلیس وسوسه ؟تا او ز سجده کردن آدم کند ابا
در رشته ازل همه بودند اگر گهرماهیّت گهر، که کند قلب ، جز خدا ؟
گر خلقت نجوم بود یکسر آفتابخود کی یکی سهیل شود دیگری سُها
در حق تفاوتی به یکایک نهفته استپس از خزف چه میطلبد فعل کهربا
از یک عناصر است نباتات اگر پدیدپس از چه نیست خار چو نسرین فرح فزا
باده باین رطوبت و گرمی است از چه روافیون باین یبوست و سردیست از چرا
بر حسب ذات اگر همه را طایر آفریداز کیست این تباین عصفور با هما
تحبیب هر دلی اگر از اهتمام اوستبوجهل را که داد خصومت بمصطفی
دست صنایعِ که به زهدان انجمادیاقوت ولعل را به دورنگی فشرد پا
زمرد چه حیله پخت که افعی نمود کوراثمد چه جلوه ساخت که گردید توتیا
ما را به اتّضاد حرام و حلال چهبی میل رازق ار نرسد رزق ما سوی
گر ما خوریم خمر چه روزی دهیست اوور او نصیب کرده چه بد میکنیم ما
این سلب علم خالق از اشیا نمودنستگوئی گرم محک زند از عیش و ابتلا
یعنی نداند آنکه صبوریم یا جهولیعنی نفهمد آنکه لجینیم یا طلا
القصّه عقل چون سخنانم شنید گفتدر حل این عقود بمولا کن التجا
شاه نجف علیِّ ولی کز توجهشمسجود اتقیا شود اشباح اشقیا
بس منجلی است زآینه اش نور ایزدیهر موی او رموز انا الحق کند ادا
آب رخش مکشف اسرار ذوالمننخاک رهش مکون ارواح اولیا
ثعبان سطوتش فکند عکس اگر بچوبلرزد کلیم را بدن از هیئت عصا
در عالمی که خرگه نام جلال اوستابعاد آن برون رود از ننگ انتها
باید کزین حدوث خرد خواندش قدماثبات شیی اگر نکند نفی ما عدا
ای زیب بخش وحی که از باءِ بسملهیزدان سور بنام تو کرده است ابتدا
مخلوق توست هر چه بگیتی بود قدرمرزوق توست آنچه به کیهان بود قضا
گردی زآستان تبرای تو المدردی ببوستان تولاّی تو شفا
قیدی کز امتثال تو مستوجب نجاتفقری که با وداد تو مستلزم غنا
رخشد چو مهچه عَلم اقتدار توبر رد شمس کی کند ادراک اکتفا
درآن زمین که قصد جهان دگر کنیاز هر ستاره ای شود ایجاد صد سما
شاها مرا بکاخ فصاحت معاصرینهر یک نماز برده که روحی لک الفدا
کوته بود بقامت طبع بلند مندوزند اگر ز اطلس چرخ برین قبا
با این علو پایه کمند بلاغتمباشد بر اوج قلعه مدح تو نارسا
ارجو که وقت جمع مدیحت رود بچرخاین حشو زائدی که ترا گفته ام ثنا
تا آنکه در سرایر تقدیر کردگاربیجا بود تفکر این چون و آن چرا
هر کس که همچو فکرت جیحون ستایدتیابد ز شمع رای تو توفیق اهتدا