گنج

شمارهٔ ۱

۸۵ بیت
سپاس آنکه بروی زمین و پشت سمابود بذات وصفت هم نهان و هم پیدا
سما و ارض پر از وی ولی لطیف چنانکه ره نبرده بدو خلق ارض و اهل سما
درون و بیرون همچون فروغ اندر سنگنهان و پیدا همچون گلاب از مینا
گر از طریقی بیگانه ایم ما با اوبصد هزار طریق آشناست او با ما
کند حدیث ولیکن نه پیش از آن خاموشبود خموش ولیکن نه قبل از آن گویا
خفای او را سبقت ندیده است ظهورظهور او را قدمت ندیده است خفا
شگفت نی که شد اینسان دریده جامه اوشگفت اینکه جز او نی بجامه اشیا
چنان ز ساغر توحید او رسل بیخودکه در دو کون نبینند جز یگانه خدا
خصوص قائد یثرب محمد محمودکه گشته است سیه پوش هجرتش بطحا
بمحضری که نهد پا زمهر بر سر تختیک از رسل ندهد امتیاز سر از پا
پیمبران را تکلیف حق شناسی اوستکه در شناخت حق نی جز او بکس ما را
زعشق عارض چون صبحش از شب معراجهنوز روی نجوم فلک بود بقفا
خرد به لجه اعجازش ار شود غواصچو قوم نوح فنایش گرو برد ز بقا
کدام معجز ازین بیشتر که همچو علیگزید بیعت او را بدان شکوه و علا
شهی که زآتش عشقش هزار همچو کلیمفتاده اند ارنی گو بسینه سینا
بموسی ارنه بخذها ولا تخف زد بانگربود گوی زفرعون از هراس عصا
ز ارتقای نبی برفلک مبرهن شدکه مرتضی بدمی از خدا نبوده جدا
صفات ایزد با ذات او بتوام زادندیده طنطنه امهات را آبا
براستی اگر آدم بدی بمردی ویپدید کی شدی او را زجنب چپ حوا
کسش موازن مردانگی نگشت مگربتول عذرا ام الائمه النقبا
مهی که نا شده طالع خدیجه را از برجزکردگار مثل بد بزهره زهرا
بمحفل اسد الّله چو گشت چهر افروززخور ببرج اسد موج زد عرق زحیا
بدان مثابه مصفاست لوح عصمت ویکه سرنوشت ورازهره نی بکلک قضا
عفاف او زند اربارگه بزیر فلکدعای هیچ نبی ننگرد ره بالا
همین بمدحت او بس که عرش را برگوشدو گوشواره زوج ویست زیب افزا
یکی حسن که بلی گفت درجواب الستیکی حسین که زد از الست جام بلی
هماره این یک از وصل ذوالمنن باقیهمیشه آن یک در راه لایزال فنا
شد این باعدا آمیخته پی احبابشد آن ز احباب انگیخته سوی اعدا
ز نهی ایزد این را ز دشمنان تحذیربامر یزدان آن را بدشمنان اغرا
ازین بخنده حواری بساحت مینواز آن بگریه ملایک بگنبد مینا
کلیم حضرت این را نهاده گوش نویدمسیح تربت آن را گشاده چشم شفا
نه این مخالف آن و نه آن مخالف اینولیک برنا زین پیر و پیر از آن برنا
بروی این متجلی مرامهای اممزپشت آن متولد امامهای هدا
بویژه سید سجاد کز نهاد و نژادگرفت ملت و دولت ازو طراز و بها
بیک بدن بیکی دم بصد هزار مکانصحیح بود و سقیم و اسیر بود و رها
یک از نوافل او گر بجن و انس دهندنخست شیطان گردد زجمله سعدا
نمود چون ره درگاه کبریائی طیسلیل او زشرف شد به خلق راهنما
ملاذ باطن و ظاهر محمد باقرکه علم اول و آخر ازوست کام روا
گر از محیط علومش نمی بخاک رسدبجای سبزه همی علم روید از غبرا
بر درایت او اسم خود نمیداندابوالبشر که ز داور فراگرفت اسما
ببار گاهش عیسی که جان بموتی دادوجود خویش نیارد شمرد از احیا
چو زد زفرش لوایش بعرش رحمانیمهین سلاله اش از مهر برفراخت لوا
ستوده جعفر صادق که از تراکم صدقزنند بردرش افلاک کوس صدقنا
بنزد حکمت او کز خرد گرفته سبقشود شمرده فلاطون زجرگه سفها
جزای هیچ گنه کار نیست غیر از خلدثواب یک عملش بخشد ار بروز جزا
ببوستان جنان چون فزود پیرانهبدین گل چمنش گشت بوستان پیرا
خجسته موسی کاظم که با تحمل ویزخر موسی برهد کلیم و از صعقا
چنان حلیم که گر حلم او بر آب نهندهزار باره بچربد بصخره صما
برتبه موسی طور محمدیست ولیکزخصم فرعون آسا بکام اژدها
رضای حق چو باحضار او گرفت قدرسپرد ملک امامت بپور خویش رضا
خدیو طوس و انیس نفوس و شمس شموسکه برق گنبدش از چشم مهر برده ضیا
هوای کوی وی ار در بشیر پرده وزدزرعب پرده شیر فلک درد بهوا
کس ار بآتش دوزخ فرا دمد نامشخضر نیاوردش فرق کرد از آب بقا
نهفت چهره بیک ره چو از سرای سپنجبشش جهت نهمین شاه گشت چهره گشا
محمد تقی متقی امام جوادکه شد خلیل ورا ریزه خوار خوان عطا
در آن مقام که او گردد از جلال مقیمکند ز مصطبه اش جان کعبه کسب صفا
سکوت زاده اکثم ازو عجب نبودعجب بود که گمان کرد خویش را دانا
مخالفش کند ارتن زصور اسرافیلبرون نیاید ازو روز حشر نیز صدا
بطوف کعبه کویش دو صد چو ابراهیمبجای میش کند خویش را بلا به فدا
ندای حق چو شنفت و بجان اجابت کردبسوی حق پسرش خلق را نمود ندا
یگانه اختر برج شرف علی نقیکش از جمال بود افتخار هر دو سرا
محامد رسل اندر بر مفاخر اوچو پر سایه مرغان بنزد فر هما
چنان بپاکی او روح پارسایان ماتکه در شمایل خورشید دیده حربا
چو از معسکر غیبی نواخت کوس شهودکمند کین شد از او رگ بگردن خصما
بیک فقیر بصد شرم بسپرد کرمشبهشت و کوثر و طوبی جهان و ما فیها
غطای کاخ حق او را چو گشت حایل رویز روی حق خلف وی نمود کشف غطا
سراج دین حسن عسکری که طلعت اوستز نور هادی صد همچو خضر از ظلما
اگر که نام وی آصف نمی سرود هنوزسریر بلقیس افتاده بد بشهر سبا
و گر نبود سلیمان بظل رایت اوگذشته از دیو از وی گریخت باد صبا
بگرد او دوران دوایر هستیبدان مثال که گردد بگرد قطب رحا
برد مشیت اوگر تالف از ذراتزخلوت دل وامق برون چمد عذرا
فلک چو کوکب دور خلافتش فرسودبجای ماند از او کوکبی فلک فرسا
وجود حجت حق صا حب الزمان کز قدرحدوث یافت بدور وی از قدم ملجا
هرآن جلالت کز انبیاست او مالکهرآن کرامت کز اولیاست او دارا
بوقت وقعه کفار عسکری شوکتگه کرم نقوی همت و جواد سخا
فضایلش رضوی حلم موسوی لیکنزصدق جعفر و از علم باقرش کالا
بزهد سید سجاد و از کمال هممحسین برده بسجاده اش عطیه وفا
حسن شمایل و اخلاق فاطمی عصمتعلی شجاعت و اشفاق و مصطفی سیما
خدای حشمت و فر بلکه از شکوه گهرچو ذات پاک خدا را دو فرد بیهمتا
درین چهارده گر نیک بنگری نبودفزون زیک تن و آن تن برون ز بار خدا
تعینات بدریا حجاب شد ورنهچو ژرف درنگری نیست قطره جز دریا
شه سپهر سریرا یکی به جیحون بینکه شد زمدحت تو تاج تارک شعرا
مرا چو قافیه ام شایگان نعیمی بخشکه جز برای تو نایم بغیر چامه سرا
همیشه تا که طبایع زعکس بر واقعز کارها ی خدا نی رود بچون و چرا
خطای عزم صدیق تو از سپهر صوابصواب حزم عدوی تو از ستاره خطا