گنج

شمارهٔ ۴ - در منقبت اسدالله الغالب علی بن ابیطالب (ع)

۴۹ بیت
ای بررخ رنگینت زآن طره مشکینادر دامن روح القدس یک گله شیاطینا
افزون رخت ازخورشید کمتر لبت از ذرهوآن ذره ات آبستن از خوشه پروینا
مشنو که دلم یابد بی وصف لبت آرامفرهاد کی آرامد بی قصه شیرینا
حاشاکه رهد عاشق از مژه خون ریزتکی صرفه برد گنجشگ از پنجه شاهینا
تا کس ننماید باز از نافه سخن آغازبگشا گرهی از ناز زان سنبل پرچینا
بنشین که زنم جامی بریاد خطت آریمی بیش دهد مستی برطرف ریاحینا
سر پنجه ات از نرمی آرد بمن آن گرمیکز وصل سقنقوراست در مردم عنینا
گر از غم لیلی گشت مجنون هم اندر دشتعشق لب تو انباشت شهری ز مجانینا
افسونگریم نبود لیک از غم زلفینتپیچم همه شب با مار تا صبح به بالینا
ای داغ دل لاله در گلشن رعنائیوی شعله جواله اندر زبر زینا
هرگز نکند نسرین خون در دل کس چندینگیرم که توئی از حسن نوباوه نسرینا
ایمه که خورد سوگند بر شکر لعلت قندوی روی تو را پیوند با روح بساتینا
تا چند بسیر باغ پیچی تو عنان از راغترسم ننماید فرق گل را زتو گلچینا
تو زاده از حوری تو لمعه از نوریبگذار که با غ آید نزدت پی تزیینا
خود سبزه چه حد دارد کز کام تو یابد کامجائیکه بود نرگس با چشم تو مسکینا
گر باغ همی خواهی تا بهره بری از گلدر آینه بین گلها زان چهره رنگینا
نی آینه را منگرکو آلت خود بینی استبیزار بود حیدر از مردم خود بینا
شاه ملکوتی صدر خورشید جنود بدرآن کاسر اهل غدر آن صفدر صفینا
نامد حرم ار زاول شایسته میلادشقومی نشد از سجیل رخت افکن سجینا
در نعمت او موسی زد مائده از سلویدر ملکت او یونس پرورده یقطینا
در مهد درید اژدر بی شبهه زدم تا دمگوباش خوارج را اهمال بتحسینا
آن دست که شست دیونا گشته تولد بستنشگفت شد ار در مهد درنده تنینا
گر آذر شمشیرش نگداخت روان شرکبد کعبه کنون همسنگ با آذر برزینا
گر طینتش از جان نیست عالم بدوجو چون دادنگذشت زیک گندم آدم که بد از طینا
ای کز بر اشباه نازند هدات راههمچون کلمات الله از سوره یاسینا
تدبیر حبیب تو هم پله با تقدیرتمجید عدوی تو هم رتبه توهینا
بر جای تو کش راکع جان فلک تاسعهر کس که بحق ننشست شد باذل تسعینا
ذاتت نتوان سنجید کاین گوهر قدوسیتن در ندهد هرگز در حیز تخمینا
در کعبه اگر رکنی است از فخر قدوم تستورنه چه ثمر گفتن ارکان با ساتینا
یکذره زمهر تو سنجند اگر در حشرصد بار دهد میزان اشکست بشاهینا
اندر ره تو سالک هرگز نشود هالکغسلش دهد ارمالک اندر خم غسلینا
منظور کلیم الله درکوی تو ماندن بودبا آنکه نهادش نام میقات ثلاثینا
در امت او چون کس نشناخت خدا از گاودر وصف تو نتوانست اعلان مضامینا
الحمد که در ظلت مرا امت احمد راستهوشی که شود تکمیل هر ساعت ازو دینا
سر حلقه این امت شاهی است که از همتبخشد کف او نعمت بر خیل سلاطینا
شه ناصر دین راد فرخنده بدید و زادکش کاخ فلک بنیاد مسجود خواقینا
در دهر ز اعلامش تا بنده علاماتادر ملک زیاسایش پاینده قوانینا
هر نکته که کس تا حال تبیان نتوانستشاو نیک برون آمد از عهد تبیینا
بزمش که باهل ارض شد خدمت بر وی فرضویسی است که افلاکش از جان شده رامینا
بخشی است زلطف حق بخشی که بود او رااین نیست عروسی کش گیرند بکابینا
ایشاه ملایک جان وی خسرو چرخ ارکانکز دور تو شد دوران مشحون زمیامینا
تو کافل ارزا قی اندر ملکان طاقیجود کف تو از سبع نشناخته سبعینا
دانی تو سرایر را گوئی تو ضمایر رامانا که شود از غیب بر نطق تو تلقینا
روزی که چو برق از میغ بکشی زنیام آن تیغبهرام فروخشکد چون هیکل چوبینا
آنرا که بطبع اندر رعب تو کند تبریددوزخ شودش عاجز زاندیشه تسخینا
رمح تو نیندیشد از بارقه ابطالثعبان نکند پروا از سعی خراطینا
شاها نگر از رحمت کاین بنده ات از زحمتآراست حجال نظم زین بکر خواتینا
تا مهر چمد بر عکس از دور فلک چونانموری که رود وارون از سیر طواحینا
سازند دعایت ورد هم ثابت وهم سیارجبریل امین هم نیز گوینده آمینا